و لبخند می زنم
آخر فال می گوید کسی برای خوشبختی تو
دعا می کند
یک نفر دلم را باور دارد
گرچه تو نیستی آن یک نفر
You live in different world now. You might get it wrong and it makes the situation even worse.
وقتش بود شاید
اما کاش نه اینطور
فرقی هم نمی کند
بیداری آنچنان کابوس ناخوشایندیست
که هر چفدر گذر از رویا را شیرین کنند
زود فراموش می شود
...
که روزی بروی
و آن وقت
همه روزهایم غروب جمعه شود
نه برای آن که چیزی بگویم
به نامت خواندم
تا چیزی بشنوم
حیف اما این معاشقه سر نگرفت
2- رسیدم خونه. تمام راه به این فکر کردم که دارم چی کار می کنم. پارسال همین موقع ها بود که این کار رو قبول کردم. تصمیم داشتم قبل از شروع کار به خودم یه هفته ای استراحت بدم و برم سفر. اما گفتن نمی شه فعلاً شروع کن بعد از افتتاح پروژه مرخصی بگیر و حالا هنوز بعد از یه سال من طولانی ترین مرخصیم نصف روز بوده اونم نه برای استراحت بلکه انجام یه کار مهم دیگه. خنده داره ولی دارم گریه می کنم. دلم برای خودم سوخته فکر کنم. طفلکی من. اسم این تعهد یا حماقت؟ تعهد به چی اصلاً؟ تعهد به کاری که 20 در صد کارمنداش که تصمیم می گیرن و تاثیرگزارن حتی یک درصد هم به هدف پروژه و تاثیری که قراره بذاره اعتقاد ندارن و به فکر شمردن حقوق و برنامه ریزی خرج کردنشن؟ تعهد به چی؟ به کی نگاه کنم که دلم خوش باشه. پر مشغله ترین کارمند این دفتر هم از هشت ساعت کاری نهایت سه ساعت کار می کنه و منی که دیر می رم و زود میام تا حقی رو پایمال نکرده باشم اگه در طی روز با همکارام حرف می زنم یا با دخترا موقع ناهار ده دقیقه بیشتر می مونیم حقی به گردنم نمونه.
3- شونه ی راستم درد گرفته :-( تفریباً یه ماهی می شه اما من هنوز وقت نکردم برم دکتر. پشت میز نشستن و مدام کار کردن با موس روی گزارش و ادیت کردن ... ازش یه درد مزمن ساخته که هر از گاهی حاد می شه. مثل الان. این کنفرانس که تموم بشه باید یه تصمیم درست بگیرم جتی اگر کارم رو عوض نکنم، حتی اگر نشه مسافرتی رو برنامه ریزی کرد یه مدت باید ازین فضا دور بشم. از همه چیز، از آدم ها، اتاق ها، خستگی ها.
پس از نوشت: آدمایی هم هستند که تو این کمپانی سخت کار می کنند نقطه
نه استوارم
سقوط از این اوج که منم
یعنی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
این پرنده بام نشستن می خواهد
یا اجازه رفتن
اهلی کردن قاعده دارد
شکار هم
حتی قربانی کردن هم
اما این بازی جدیدی است
الحکم للله
قاعده بازی با من نیست
این بازی توست
قانون توست
انگار همه چیز از آن توست
و من فقط زندگی ام را آورده ام برای قمار
خیالت راحت
من به رضا آمده ام
و به رضا خواهم رفت
چه ببازم زندگی ام را
چه باز پس گیرم
...
آمده بود در دریای قلبت شنا کند
اما از دستان لیزت سر خورد
دلتنگ این دلواپسی ام
انتظار شنیدن سخن تازه از آدم های سطحی که غایتشان تکرار طوطی وار و نابخشودنی کلمات بزرگان است، عبث است. و خواهش یا امر به سکوت هم عبث تر. چه آنکه خود پی به این امر برده باشد، راه چاره را می داند و آنکه مصر به تکرار جهل است، گوش شنیدنش نیست.
2- باید رفت