1.بحران خاور میانه با پذیرفتن طرح آمریکایی فرانسوی از سوی طرفین بحران و صدور قعطنامه1700به پایان رسید .پرسشی که در پایان هر جنگی مطرح می شود شناخت بازنده و پیروز میدان است؛چیزی که هم اکنون تمام طرفین ادعای آن را می کنند و شاید هم به عبارتی هر کدام سهمی از آن را داشته باشند،چه حزب الله که تبدیل به قهرمانی برای اعراب دور از میدان شده است و سعی می کند با دلار های سرازیر شده خرابی ها را مرهم گذارد و خانه به خانه قبل از شروع کمک های دولتی و جهانی به عنوان سرپرست و پدر خوانده ی ملت به بازسازی بپردازد و وجهه ی خدشه دار شده اش در نزد ملت را به خاطر عدم تحلیل شرایط در ربودن دو سرباز اسراییلی برای معاوضه و بحرانی که متعاقبا ایجاد و باعث کشته شدن هزار نفر و ویرانی بیش از پانزده هزار خانه و جابه جا شدن بیش از یک ملیون نفر شد،ترمیم کند.آری حزب الله با بهره برداری از این شرایط حداقل می تواند به عنوان یک حزب خلع سلاح شده اما قدرتمند از نظر پایگاه مردمی در بین اعراب به حیات خود ادامه دهد.فراموش نکنیم شرایطی که در قطعنامه بر حزب الله تحمیل شده قدرت گذشته را به عنوان یک خطر جدی در همسایگی با اسراییل از آن خواهد گرفت.به این ترتیب حزب الله می تواند ادعای پیروزی کند اما ...
ادعای پیروزی اسراییل قابل قبول است . با قرار گرفتن نیروهای حافظ صلح و ارتش لبنان در جنوب که پایگاه اصلی حزب الله محسوب می شد و عقب رفتن حزب الله تا آن سوی رود لیتان انها را از این خطر نظامی آسوده می کند. نیرویی که همواره ستون قدرتمندی برای ایران محسوب می شد و اسراییل و آمریکا را از ایران می ترساند.اسراییل برای همیشه حزب الله را کنار گذاشت. اگر شرایط صلح نامه اجرا شود ــ که آمریکا مجددانه خواستار و پیگیر آن است ــ خلع سلاح لبنان آرزوی قلبی اسراییل و ایالات متحده بود ه است .
حتی دولت لبنان نیز علی رغم تمام خسارات جدی که به تاسیسات زیربنایی آن وارد شد می تواند ادعای پیروزی کند . حزبی که به نوعی دولت کاملی در دل دولت لبنان محسوب می شد به یک حزب عادی بدل خواهد گشت که دولت می تواند آن را تحت سلطه ی خود در بیاورد و حداقل در آینده به خاطر شیطنت های آن و حامیانش دچار جنگ خانمان سوز نشود. مزارع شبعی نیز در شرایط قطعنامه به لبنان بازگشت.
2. شاید به ادعای پیروزی هر یک از طرفین ایرادهایی وارد باشد.آیا طرفین به اهداف از پیش تعیین شده ی خویش دست یافته اند یا خیر؟
اگر بهانه جنگ برای حزب الله در ظاهر مبادله نیروهای در بند خویش با سربازان ربوده شده بود؛همگی می دانیم که این اتفاق نیفتاد. اگر هدف پاک کردن اسراییل از نقشه ی جهان بود ؛ اگر نگاهی به نقشه نیز بیندازیم این اتفاق نیز نیفتاده است.پرتاب هزاران کاتیوشا بدون هدف به سمت اسراییل که اگر به دریا و در خشکی های خارج از شهر ها نخورده باشد ،چندین ساختمان را خراش داده اند؛چند زلزال و فجر هم چندین ساختمان را ویران کردند،آیا این هدفی بود که حزب الله چنان هزینه ای برای آن صرف کرد؟
درباره ی اسراییل وضع به گونه ای دیگر است .گرچه اسراییل سربازان خود را خود آزاد نکرد ، اما شرایط صلح چنین حقی را برای آن در نظر گرفته است .علاوه بر آن شرایط دیگری را هم که آمریکا و فرانسه برای اسراییل در نظر گرفته اند را نیز فراموش نکنیم.اسراییل متناسب با هزینه ای که در جنگمتقبل شد ،به اهدافش نیز رسید.
اما در مقابل همه ی اینها سوالی که پاسخ آن قاطع است،این است که بازنده ی این میدان که بود؟
3. ایران و سوریه. بی شک بازندگان میدانی که خون هزاران نفر آن را سرخ گون کرده است ، ایران و بعد ازآن سوریه است. اگر حتی با خوشبینی تحریک کنندگان واقعی حزب الله را ایران و سوریه ندانیم اما حمایت به اصطلاح معنوی ـ ؟ـ این دو کشور در ادامه خصوصا ایران که حزب الله را از نظر مالی و نظامی حمایت بی دریغ کرده وهنوز نیز می کند قابل انکار نیست.اما ما به دنبال چه بودیم ؟
تغذیه و حمایت از حزب الله تا آنجا که جامعه جهانی از ما بخواهد تا از این فرزند خلف بخواهیم صلحی را بپذیرد که ما آن را پیشنهاد می کنیم .
صلحی که در آن ما نیز می توانیم از حقوق خود در ماجرای انرژی هسته ای دفاع کنیم و از جامعه ی جهانی به خصوص آمریکا امتیاز بگیریم. و از سوی دیگر سوریه نیز می خواست با مطرح کردن خود به عنوان یک همسایه تاثیر گذار و همچنین کشوری مطرح در توازن منطقه سهمی در شرایط صلح بگیرد و بلندیهای جولان که به فراموشی سپرده شده است را مطرح و آن را به اراضی خود بازگرداند.
اما محاسبات ما اشتباه درآمد. اصلا محاسبه ای در کار بود؟! توان نظامی حزب الله با اسراییل قابل مقایسه نبود و همین مقدار نیز ــ بدون کمک های ایران ــخارج از تصوربود.
اما اینکه چه طور گمان کردیم ممکن است شرایط به گونه ای پیش رود که ایران ابتکار عمل را به دست گیرد و طرح صلح خاور میانه را ارائه کندو سوریه نیز از نعمات این خوان بی بهره نماند ،جای بسی تعجب و پرسش است. عجیب است که تبلیغات رسانه ای خودمان ،ما را فریب داد .قصه ی ملا نصر الدین است و سیبهایی که خیرات می کردند و ملا خود نیز به دنبال همان بچه هایی رفت که خود شایعه را به آنها گفته بود.
مدتي بود مي خواستم درباره ي بعضي از مسائل مطلب بنويسم، اما نگران اين بودم كه نوعي سوءِ برداشت رخ دهد. دليل سوء برداشت هم به اين دليل است كه در جامعه ي ما مخالفت با يك مسئله، شخص يا يك گروه منجر به اين مي شود كه شخص يه گروه يا عقيده ي مقابل وابسته؛ و مدافع آن قلمداد شود. اين نوع برداشت هم شايد به اين دليل باشد كه اكثريت ما در دفاع از يك موضوع به تخريب مخالف و بيان معايب مخالف مي پردازيم.
اين طرز تلقي به طور ويژه اي مرا آزارداده است به طوري كه در بيشتر مواقع تصميم به سكوت گرفته ام. احساس كردم براي گفتن يك جمله ي ساده بايد مقاله اي براي بري كردن خود از اتهامات ديگر بيان كنم كه اين كار از عهده و حوصله ام خارج بوده است. مثلا مي خواهي نقد صداو سيماي محترم را بكني، متهمت مي كنند كه پاي ماهواره نشسته اي. به حكومت خرده مي گيري، مي گويند اصلاح طلبي و شكست خورده . حتي بر عكس از اشتباهات هشت ساله ي آنها مي گويي، مي گويند حزب بادي . ازآبي بگويي مي گويند دلت از دايي پر است، از برانكو بگويي انگ قرمز را بايد يدك بكشي و از اين دست .
اوضاع وقتي قاراشميش مي شود كه درباره ي موضوعات متفاوتي كه هيچ تناقضي در حالت عادي ندارند صحبت كرده باشي و پيش داوريها سبب شده تصوير هاي متفاوتي از تو كشيده باشند، حال موضوع n امي پيش مي آيد و اظهار نظر بعدي و تصوير بعدي و تركيب آن با قبليها ازتو مرد هزار چهره اي ميسازد.
حال اگر اين شرايط را در همان مراحل ابتدايي بپذيري ؛ متعلق به يك گروه خاص شده اي. در ادامه هم بايد ياد بگيري كه خصوصيات اين گروه چيست و بعد آرام آرام به عضويت آن گروه در بيايي. اما اگر نپذيري: بايد دائماً به دفاع از خود بپردازي . و تضادي كه اين چهر ه ها از تو ساخته است را از بين ببري.
شايد در بسياري از موارد بخواهيم كه اتفاق اول بيفتد، به عبارتي به اين صرفه جويي احتياج داريم .مي خواهيم با كمترين هزينه از مخاطب خود درباره ي برچسبي كه به ما مي دهد مطمئن شويم. اما همين مطلب گاهي باعث مي شود هزينه ي لازم براي ورود به يك جرگه ي خاص پرداخت نشود. حال اين گروه يا طبقه ممكن است يك گروه سياسي باشد يا حتي طبقه اي به نام دانشجو. فرض كنيد نوع پوشش يا اصلاح خاص معيار ورود به دانشگاه مي شد...
از طرف ديگر چون به ناچار هر كسي را بايد در يك طبقه جاي داد ، گاه افكار متناقض به خاطر نبود يك طبقه مخصوص به اولين گروه كمي مشابه ارجاع داده مي شودند و بعد به ناگاه تضادها در اين طبقه بروز و از دل آن گروه ديگري به عنوان يك انشعاب سر به در مي كند.
حال چه طور مي شود از شنونده خواست تا فازي فكر كند، يا اصلا فقط آنچه راتحليل كند كه مي شنود، و نه دنيايي از پس زمينه ها را به عبارت كوتاه گوينده وصل كند و سپس تحليل كند اين حجم بزرگ داده را و بعد هم خروجي ارائه نمايد كه با تك عبارت ورودي هيچ مناسبتي ندارد.
در عصري زندگي مي كنيم كه قرار بوده به فرديت ما احترام گذاشته شود، اما گويا ما درگروه ها وطبقه بندي ها وجمعيت ها به طرز عجيبي گم شده ايم . اين هم ماحصل همان طرز تفكر بالاست. مغز ما ياد گرفته است كه هوشمندانه با هر چيز رو به رو شود .اين هوش آن چنان افسار گسيخته عمل كرده كه نتيجه ي عكس عايد ما گشته است.در طبقه بندي هاي بي رويه اي كه براي هر چيز انجام داده بدون ورودي ، خروجي ساخته است و اين خروجي خود اصلي شده است براي طبقه بندي در مراحل بعد .
وقتي موهبت تنهايي را هم به دستاورد هاي ديگر اين عصر اضافه مي كنم، به طور وحشتناكي دلم براي خودم مي سوزد.حداقل لطفي كه مي شود به خود كرد اين است كه كمي به اين هوش سرشار استراحت داد و به سادگي به ساده بودن احترام گذاشت و تفسيرهاي ماليخوليايي را هم واگذاشت به همان سوفسطاييان .به اين ترتيب مي توانيم گاهي از تحليل هاي عجيب و غريب لذت ببريم و حتي به آن لبخند بزنيم. اما خود را اسير آن نكنيم. تا بعد ببينيم نه تنها به ما خدمت نمي كند بلكه سوارمان شده است.
اگر مشكل فقط اين بود كه رفتار ما تحت اين پردازش قرار مي گرفت ، تحملش هزينه ي كمي را بر ما تحميل مي كرد ،اما وقتي قرار است ما هم ديگران را به همين صورت تحليل كنيم شرايط دشوار مي شود.چه طور مي شود به نتايج حاصل از اين تحليل ها اعتماد نمود ، مخصوصا براي كساني كه درصدي خطا را فراموش نمي كنند. يا اصلا براي ذهن هاي تنبلي كه زحمت برداشت هاي اضافه را به خود نمي دهند.
پيچيدن نسخه اي براي همه ــاگر اصلا چنين دردي را حس كنندـــ كار من نيست. اما لااقل مي خواهم حداقل دراين مكان ــ ؟ ــخودتان و مرا بدون پيش زمينه هايي كه داريد بخوانيد.
صفحه آماده است برای نوشتن.به حروف خیره می شوم تا بلکه بتوانم به یاد بیاورم آنچه می خواستم بنویسم.
گل هایم را آب دادم ، کتاب نیمه تمامی را تمام کردم ، برای روز های بعد برنامه ای برای مطالعه و ساعتی برای کلاس زبان بلکه به جایی برسد. نمی دانم باید از این نظم که حاکم خواهد شد خوشحال باشم یا نه. و از آن مهم تر اصلا به آن تن می دهم یا نه. عجیب است که بر خلاف همیشه که سالی یکی دو بار دلیل زندگی را گم می کردم، حالا روزی چندین بار یادم می آید که بپرسم «که مراد وی چه بود است از این ساختنم ».
فکر کنم باید یک بار باید مصطفی مستور را دور کنم. اما برداشتن کتابی که می دانی درونش چیست ، خارج از حوصله است . خارج از حوصله است زندگی.احساس خفگی وقتی صد چندان می شود که حتی به هیجانات پیش بینی نشده اش هم دیگر جواب نمی دهی .و خط مستقیم می شود زندگی ات بدون بالا و پایین رفتن.آری نبضم نمی زند.
باید این کی بورد لعنتی را عوض کنم.دکمه ی اینترش خراب است . کافیست یک بار فشارش دهی تا برود ده خط پایین تر.
کاش می شد از بعضی از صفحات ای زندگی هم همین طوری پرید.
ده خط پايين تر زندگي چيست؟ گمان نكنم به سفيدي اين صفحه باشد.شايد كسي قبل از من خط خطي اش كرده باشد. بي خيال اين شايد ها. فردا صبح زود قرار كوه يادم نرود. زود بخوابم،بايد زود بخوابم .
بعضي از صخره ها و دره ها ، مخصوصا آن بلنديهاي كوه شبيه اينتر است.
بايد زود بخوابم.
ــ از عصر مدام همين تك بيت را زمزمه مي كنم :
يا مولا دلم تنگ اومده شيشه ي دلــــــــــــــم اي خدا زير سنگ اومده
دليلش را هم بگذريم .
ــ امروز درراه برگشتن از كلاس با برادرم در كوچه ها و خيابانهاي ناشناس شهر كه انگار هيچ وقت آشنا نمي شوند ، مسجدي ديدم با اين سر در « مسجد سيدنا و مولانا معاويه رض »
بگذريم.
ــ روزهاي رجب است.به دنبال تصوير آشنايي مي گردم تا آرامم كند.از اين شبكه به آن يكي.انگار كه دربار غزنوي يا ساماني است . همه انگار نوادگان منوچهري و فرخي اند. پر از ريا و چاپلوسي و مدح و ستايش . خدايشان را هم اين گونه عبادت نمي كنند و مدح نمي گويند . اينها خيلي پيش تبديل به ؟ چه بگويم كه به كسي برنخورد و مرتد هم نباشم؟؟
چيزي پيدا نمي كنم .
بگذريم از اين هم بگذريم.
ــ كتاب را باز مي كنم ،مناجات علي ع است ،او را با همين زمزمه هاي پرمعنا مي شناسم؛در اين شبه غربت غنيمت گرانبهايي است :
«... و اسئلك الامـــــــان يوم لا ينفع الظالمين معذرتهم ، و لهم لعنة و سوء الدار ، و اسئلك الامــــــان يوم لا تملك نفسٌ لنفسٍ شيئاً ، و الامر يومئذٍ لله ، ...
مولاي يا مولاي ،انت المولي و انا العبد، و هل يرحم العبد الا المولي... مولاي يا مولاي ،انت الدليل و انا المتحير ، و هل يرحم المتحير الا الدليل...مولاي يا مولاي ،انت الكبير و انا الصغير و هل يرحم الصغير الا الكبير ، مولاي يا مولاي انت الهادي و انا الضٌال و هل يرحم الضٌال الا الهادي...مولاي يا مولاي ، انت الغفور و انا المذنب و هل يرحم المذنب الا الغفور ... مولاي يا مولاي ،ارحمني برحمتك ، وارض عني بجودك و كرمك و فضلك، يا ذاالجود و الاحسان و الطول و الامتنان،برحمتك يا ارحم الراحمين.»
آرام ميشوم . تنهايي كم عمق مي شود ، گرچه فاصله بسيار است.
درد، فاصله تا او نيست ،درد ادعاي او بودن است.
بگذريم .از اين هم بگذريم.
ــ مطلب قبلي را هم نوشتم تا از اقل بودن خودم بگويم.احساسي شبيه تنهاييست. اما تنهايي نيست. براي خيلي ها هم مهم نيست.نمي دانم چرا برايم مهم شده است.
شعر كدكني به سراغم مي آيد:
در روزهاي آخر اسفند
وقتي بنفشه ها را
با برگ و ريشه و پيوند و خاك
در جعبه هاي كوچك چوبي مي گذارند...
فقط خاك نيست،گرچه پيوند آدمي با خاك چيز غريبي است،اما چيزهاي ديگري هم هست بسته به نوع دلبستگي هاي آدم ها .فقط خاك نيست كه دلبستگي مي آورد ، چيزهاي ديگري هم هست. اما همه با خاك در اين خصوصيت كه در چمدان هايمان جاي نمي گيرند ،مشترك اند.
از تقدير گريزي نيست.اين هم قسمتي از تقدير است كه بايد پذيرفت.
این که چه کسی حقیقت را دیده است و آن هفتاد و دو ملت دیگر چه می گویند و پلورالیسم دینی چیست ، مجالی می خواهد و آدمی که از اثبات خودش و یا عقیده ای لذت ببرد.اما من گمان می کنم حتی اثبات خود یا همه یا هیچ تفاوت آنچنانی با هم ندارد.مرادم هم پرداختن به این مسائل نیست .هر چه باشد ما هم می شویم یکی از این هزار قبیله ـــ حتی اگر همه را قبول داشته باشی ،که این اول مصیبت است.ـــ اگر باز هم پیش تر بروی می شوی یکی از این هفت ملیارد آدم . طعم اقلیت بودن برای کسانی که در جامعه های یک دست از نظر نژادی و دینی نیز زندگی می کنند ،بالاخره در لباس اقلیت ها و یا اکثریت های اقتصادی و سیاسی جلوه می کند. اقل بودن از هر نوعش که باشد؛ حتی آن زمان که به معنای برگزیده بودن هم باشد باز هم رنج آور است از آنجا که باید با همان اکثریت که تفاوت شان با تو هم می تواند اقلیت یا اکثریت باشد ،روز را شب و عمر را به سر کنی. حال اگر این اقلیت معنای طرد شدگی را هم داشته باشد ، که مصیبت صد افزون می شود.
روشن است که منظورم در تفاوت ها نیست ،که اگر این چنین بود هرگز مفهوم اقلیت از این منظر به وجود نمی آمد چرا که انسان ها حتی در تعداد اندک هم مشابه نیستند.
گمان می کنم که همگی با رنج اقلیت موافق باشید و حتی بنا بر موقعیتی كه در آن هستید چنین تجربه هایی را به خاطر بیاورید.
برخورد اقلیت با اکثریت زمانی خالی از رنج برای طرف اقلیت یا به عبارتی حاکی از آزادی در جامعه است که اقلیت مجبور به پنهان کردن علائم اقلیت بودن یا تظاهر به اکثریت بودن را بروز ندهد و راي و نظر و كار وي فارغ از چنين پس زمينه هايي به داوري گذاشته شود.به عبارتی اقلیت بودن فرد او را از حقوق عادی و انسانی او محروم نکند. مهم نیست که این حقوق ،آن چیزی باشد که به صورت قانون درآمده است یا توسط جامعه اعمال می شود.که گاهی آنچه به صورت ماده و تبصره نیز در نیامده به صورت دقیق تری اجرا می شود.یا به عبارتی دیگر به تقیه مجبور نگردد چه برای از دست ندادن زندگی و چه برای از دست ندادن یک شغل یا چیز های بسیار ساده تر.
هدفم این نیست که بخواهم از حقوق اقلیت دفاع کنم ، می خواهم به پیامد هایی که چنین تقسیم بندی هایی برای جامعه ره آورد می آورد ، اشاره کنم و حداقل آنچه خود با آن مواجه شدم را به اختصار بیان کنم.این پیامد ها بیش تر از آنکه اقلیت را در تنگنا قرار دهد تیشه بر ریشه اکثریت می زند . و سرانجام در بعضی از این تقسیم بندی ها نقطه عطفی می شود و اقلیت را به اکثریت و اکثریت را به اقلیت از لحاظ كميت بدل می کند.البته این تغییر مسلما بستگی به موضوع منجر به تقسیم بندی نیز دارد. آنجایی که منظر دین یا مذهب انسانها را تقسیم بندی می کند ، تغییر کند و نامحسوس و آنجایی که لباس و پوشش یا عقیده ی سیاسی منجر به قرار گرفتن در اقلیت یا اکثریت شود ، یک دهه کافیست تا تغییرات به وضوح مشاهده شود.
نمونه های تاریخی بی شماری را می توان به عنوان شاهد بر این مدعا آورد .از نیروی قهر آالود کلیسا در قرون وسطی که منجر به منزوی شدن دین در دوره ی رنسانس شد.فتح مکه به دست مسلمانانی که اقلیتی بودند در شعب ابی طالب. انقلاب ها که اکثر آنها مانند انقلاب ایران پس از سالها تبعید رنج و تقیه به دست آمد. لمس این تغییرات شاید در آن زمان نامحسوس می نمود.
آنچه می توان به عنوان مثال های ملموس بیان کرد تغییر در طیف حاکم در نظام سیاسی در حکومت های غیر شایسته سالار است که تقریبا به صورت گردشی و قابل پیش بینی در آمده است.خصوصیت اصلی این نظام ا این است که اقلیت ــ و نه اپوزیسیون كه اصولا چنين عبارتي در اين نوع حكومت ها تعريف نمي شود وگاه همان معناي اقليت است ــ از حقوق مدنی خود محروم می شود، شغل و اعتبار گذشته خود را از دست می دهد. نمونه واضح تر تغییر در نوع پوشش است .پوششی توسط نظام سیاسی یا دینی رواج می یابد که عده ای در تقابل با آن شیوه ای دیگر را به کار می بندند. هر گاه که اکثریت اعمال قدرت کند ، تبدیل شدن اقلیت به اکثرت قابل پیش بینی است.
ذکر یک نکته در ادامه شاید مفید باشد که منظور از تبدیل ؛ تبدیل شدن عده ای از اکثریت و به پیوستن آنها به اقلیت است. به عبارتی همواره دو یا چندین اقلیت وجود دارد و عده ای که در رفت و آمد هستند.
در جايي كه اكثريت آنقدر متعصب است كه هرگز از اصولش عدول نخواهد كرد مشكل ديگري رخ مي نمايد . دشمني غير آشكار كه از همان طفوليت به كودكان توسط بزرگان آنها آموخته مي شود تا كينه هاي قديمي هرگز فراموش نشود و نسل به نسل منتقل شود . كوچكترين جرقه اي امكان شعله ور شدن اين دشمني براي گرفتن انتقام كينه هاي قديمي در محيط مناسب را فراهم مي آورد و اگر محيط اين اختيار را به فرد يا گروه ندهد (حداقل منطقي وجود داشته باشد) خون تازه اي مي شود تا زخم كهنه را ريشه دار تر كند. دشمني پنهان هميشه مانعي است براي زماني كه اتحاد لازم است چه در مقابل دشمن خارجي و چه براي رسيدن به يك هدف مشترك مثل پيشرفت . و همچنين راه ساده اي مي شود براي تفرقه انداختن و حكومت كردن ، زيرا كه تفرقه وجود دارد و فقط نياز است به يادآوري.نمي دانم آيا در تعريفي كه از اتوپياي خود در رويا داريم اقليت معنا پيدا مي كند؟ يا اجازه ي ورود تنها به كساني داده مي شود كه داراي حداكثر تشابهات با ما هستند.در جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم مفاهيم خودي و غير خودي ،انسان هاي درجه ي يك و دو علاوه بر نژاد و مذهب وزبان و قوميت كليد هاي براي تقسيم بندي بوده است .
نمي توان مفاهيم مشابه با تعاريف كمي متفاوت را در جوامع ديگربه صورت رسمي يا غير رسمي نفي كرد. متمدن شدن و گام نهادن به سده ي بيست و يك نيز باعث نشده است كه ما به سوي مدينه اي فاضله پيش رويم . برعكس ما هنوز از هر جرگه اي باشيم ازتفاوت هاي پذيرفته شده براي تحقير وتبعيض و برتري جويي استفاده مي كنيم .
چه اصول و منطقي لازم است تا جامعه يا حكومت همزيستي مسالمت آميزي را تجربه كنند؟ چه نوع حكومت و چه فلسفه اي مي توان آرمان شهري را ايجاد نمايد كه حقوق افراد فارغ از عقيده و منش و تقدير نژادي آنها رعايت شود؟
گمان نمي كنم چنين منش و فلسفه اي را بياد بياورم.حتي در حد تئوري و قانون هاي نوشته شده.البته شايد هم منطقي باشد، اما عقيده دارم اگر جوامعي با اين خصوصيت وجود مي داشت ،شايد بسياري از ناكامي ها ،جنگ ها و كشتار ها در طي تاريخ رخ نمي داد.از طرفي همين برخوردها گاه آنچنان تاثير گذار بوده است كه وجودش موثر مي نمايد. البته پيش رفتن به سوي دهكده جهاني كه در مسير خود سعي در نوعي يكپارچه سازي دارد ، اگر برفرض محال با مقاومت روبه رو نشود، به پاك كردن صورت مساله پرداخته است.
اينكه تا چه ميزان مي توان حقوق برابر با اكثريت را براي اقليت در نظر گرفت شايد پاسخي مطلق در جوامع متفاوت داشته باشد.اما سوال مهم تر شايد اين باشد كه كدام اقليت ها شرايط را پذيرفته با همان اكثريت سازگار مي شوند و از قسمتي از حقوق خود مي گذرند و كدام اقليت ها سعي در تغيير شرايط دارند.حال اين تغيير شرايط ممكن است مهاجرت به شرايطي كه آنها را به اكثريت تبديل كند ، باشد يا تغيير در وضعيت همان جامعه بدون مهاجرت است .سلب چه حقوقي از افراد آنها را وادار به عمل مي كند و محروم ماندن از كدام حقوق آنها را وادار به واكنش نمي كند؟
1. بس كنيد / بس كنيد /فكر مادر هاي دلواپس كنيد/ رحم بر اين غنچه هاي نازك نورس كنيد
2. وقتي روز شمار جنگ از كار مي افتد ، جنگ به ماه و سال خواهد كشيد . مي شود مصيبت عراق .تبديل مي شود به خبر تكراري.
روزهاي اول آماده اي ومطمئن كه تمام مي شود ،راهي براي رهايي هست.به قلبت اعتماد داري. اما وقتي روزشمار از كار مي افتد ،وقتي شمار كشته ها و زخمي ها و آواره ها از شمارش خارج شد، ديگر همه چيز تمام شده است. شعار ها پوچ است. مشت ها خالي است.لبخند ها واقعي است. آري اين لبخند هاي نفرين شده واقعي است.زيرزمين ها جاي مناسبي مي شود براي زندگي .جاي امني براي رهايي . جاي امني براي مرگ. همه موافقند. يك روز مي آيند و شعار مي دهند و با احساس رضايت به خانه بر مي گردند.مشت هاي گره كرده شان آنها را آرام مي كند.دهان هاي پر از نفرتشان تسكينشان مي دهد.
مهم نيست ،اصلا مهم نيست.كودكي در حيفا مي پژمرد وجرمش اين است كه يهودي است. مادري در تيره داغدار ميشود و جرمش را نمي دانم ،آنجا هم بدون دادگاه حكم صادر مي شود. و جاعلين خداوند در زمين چرا رحمن نيستند ،چرا رحيم نيستند. خداوند حتما مي داند چيز هايي را كه ما نمي دانيم .
داستان رنج است . هماني است كه زماني كاشانه ي ما را سوخت.مادرانمان را بيوه كرد . ما را بي پدر كرد. دل خسته كرد .رنجور كرد.زماني همسايه را آواره كرد و ...
و هر باركه تمام شد، دفتر را بستيم و پنهانش كرديم تا فراموش كنيم. اما زمانه فراموش نكرد ،باز گشود .گرداز آن رُفت و صفحه اي نو و ما مقهور مانديم . بي اراده حتي براي اشك هايمان.مي دانم اين هم آخري نيست.اين هم آخري نيست. كودكان قانا در خواب شايد با رنجي كمتر ، به گمان يك كابوس به خواب ابدي رفتند. كودك بودند.دنيا براي آنها روياي بهتري نداشت ،آينده روشن تري هم. و خوب شد كه رفتند با كمتر تجربه اي از رنج ،نفرت .لبريز و سرشار از عشق به عروسك هايشان ، به هواپيما ها يشان وقتي از دستشان رها شد و به آسمان رفت.َُ
3.صلح پرنده ايست كه ديرزماني راه زمين را گم كرده است.صلح ابزار قدرت نمايي شده است .بايد ا لتماسشان كني .جنگ و صلح و اسلحه ابزار دست از ما بهتران است.ما در معادلات آنها نقشي نداريم.بود و نبودمان ، اشكمان، زندگي كودكانمان.عامل هاي خنثي هستيم و بي خبر در خواب خرگوشي تئوري مي بافيم. اعتراض مي كنيم .مي شكنيم . خرد مي كنيم.اما مي شكنندمان، خردمان مي كنند.
4.به كجا چنين شتابان؟
دلم از اين مي گيرد كه روزنامه ي فردا در دستم است،تيتر هايش را به سادگي مي توانم بخوانم ،حتي جزئيات عكس هايش را ببينم .اما ناتوانم براي نجات .ناتوانم براي تسكين. خوب كه دقيق مي شوم تازه مي فهمم كه همه در اين درد شريك اند. و همه ناتوانيم .اگر خبر زلزله اي بود ،مي شد خبر داد. مي شد از اراده الهي گريخت تا كودكي فردا هارا ببيند.تا هيچ كس در خواب نميرد.تا پناهگاهي خراب نشود.تا سيل اشكي به راه نيفتد.
اما از ازاراده اين آدم ها گريزي نيست.و چه دردناك است.