تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»
 

Two frogs lived together in a marsh. But one hot summer the marsh dried up, and they left to look for another place to live in: for frogs like damp places if they can get them. By and by they came to a deep well, and one of them looked down in to it, and said to the other, "this look a nice cool place. Let us jump in and settle here." But the other, who had a wiser head on his shoulders, replied," Not so fast, my friend. Supposing this well dried up like the marsh, how should we get out again"?

خيلي از مواقع تصميم گيري هاي منجر به پشيماني از اين واقععيت ناشي مي شود كه ما عمق چاه را براي بيرون آمدن در صورت تصميم به خروج در نظر نمي گيريم.البته گاهي بد هم نيست تلاش براي بيرون آمدن، اگر این تلاش مانع از باز تکرار چنین تصمیمی شود. اما اگر عادت کنیم در تصمیم گیری های ریز و درشت به این نوع عدم دور اندیشی چیزی نمی گذرد که هیچ طناب طویلی هم به عمق چاهی که در آن گرفتار آمده ایم نمی رسد.

این دور اندیشی به معنای آن نخواهد بود که قدرت ریسک خود را فدای محافظه کاری کنیم، ریسک جایی معنا پیدا می کند که احتمال پیروزی در صورت برقراری بعضی از شرایط وجود داشته باشد . حتی ریسک کردن هم ماحصل همان دوراندیشی است. اما گاهی مواقع تنها فاکتوری که موجب تصمیم گیری می شود گرمای اکنون تابستان و خنکایی که از عمق چاه نوازش کننده است. فقط عامل فشار است که در آن لحظه حکم رانی می کند . در حالیکه درهمان لحظه هم می توان مشکلات پیش رو را به وضوح مشاهده کرد. بهای بزرگی که پرداخت آن را به شکل عجیبی فراموش می کنیم ، زمان است .اگر حتی هیچ هزینه ی دیگری هم متحمل نشده باشیم به طور خاصی مخاطب این شعریم « نه زمان را درد کسی/ نه کسی را درد زمان»

اما حتی اگر چنین هم بود جای بسی شکر داشت ، اما قصه به اینجا  ختم نمی شود. تلاش و هزینه های گزافی را پرداخت می کنیم تا بار دیگر از خشکسالی آن هم درون چاه رهایی پیدا کنیم و تازه رسیده ایم به نقطه شروع و متاسفانه چاره اندیشی از همان دست.

برایم جالب است پرداختن و ریشه یابی این مساله که خودم نیز بارها گرفتارش شدم ونتوانستم تسلسلی که ایجاد می شود را خاتمه دهم. خیلی از مسایلی را نیز که در اطراف خود می بینم می توان با این مساله توجیه کنم.

انتخابات مجلس ششم و هفتم ، سه دوره ریاست جمهوری اخیر،حتی طولانی شدن جنگ و حتی چیز های ساده تری مثل جنبش دانشجویی و یا جریان مربی های تیم ملی فوتبال از زمان مایلی کهن تا به حال که قرعه به نام قلعه نوعی خورده است . حتی خیلی شخصی تر نتیجه خیلی از تصمیم گیری ها را می توان با معیار همین داستان تحلیل کرد.

نتیجه خیلی ساده و خوش بینانه ی این داستان بازگشت به شرایط آغازین بدون تحلیل جریانی که مشکل ساز شده ،می باشد. این سیر ما را از تجربه ی شرایطی که می تواند ما را از بحران رهایی دهد محروم می کند و ما را مجبور به انتخاب گزینه های تجربه شده محدود یا ترکیب آنها می کند و بعد از چندی نیز دنیای ما را محدود و حتی آن را مطلوب جلوه می دهد. ایده آل ها را از ما می گیرد و باعث می شود ما شرایط آرمانی را در گذشته جستجو کنیم . نشانه و شاخص چنین وضعی افسوس بر گذشته است.

جامعه ما نیز گرفتار چنین وضعی شده است. بارها شده است وقتی با قدیمی ها صحبت می کنی چه عوام بازاری و چه حتی سیاسیون و... آمرزش می خواهند برای شاه . و از گوشت و تخم مرغ کیلویی فلان قران صحبت می کنند و از دیسکو و کاباره .وقتی پای صحبت جوانان دهه پنجاه وشصت می نشینی با افسوس از امام خمینی و دوران طلایی جنگ می گویند.به دوره ی خاتمی که می رسی افسوس اقتصاد و رفسنجانی است. به احمدی نژاد که می رسی ملت بسته به سن و موقعیتشان همگی متاثر، تاریخ را دوره می کنند. و نکته ی جالب اینجاست که هر کدام در برقراری شرایط جدید حداقل به اندازه ی یک شعار یا رای سهم دارند .

به عبارت دیگر وقتی می خواهیم توصیفی از ایده آل خود را ارائه کنیم متمم شرایط فعلی را ترسیم می کنیم نه یک تصویر کلی . شاید این برداشت به ذهن متبادر شود که این نگرش عاقلانه است و همراه با رشد تدریجی جامعه قطعات گمشده اتوپیا را تکمیل می کند، اما به گمان من اگر نگاهی به وضعیت موجود در جامعه خود داشته باشیم ،چنین نیست . وضعیت ما نوعی مبادله را یادآوری می کند ؛ در ازای هر تکه ای از پازل که پیدا می شود ما به همان مقدار از دست می دهیم. و این مطلب به این معناست که درنهایت برای این سری نمی توان مجموعی پیدا کرد. بین دو کران سرگردان.

آینده ی چنین طرز تفکری رو به بهبود نیست ، با اینکه تحلیل شرایط کنونی نیز می تواند برای آینده چاره ساز باشد اما اتفاقی که موقع انتخاب و تصمیم گیری موثر است عاملی است که در لحظه بر ما تسلط دارد نه آنچه برای ما رویایی است نه برنامه ای مشخص که بتواند ما را به آنچه می خواهیم برساند . گزینه ای انتخاب می شود که با شرایط فعلی تفاوتش همان اختلاف ماه من وماه گردون باشد و بعد از آن روز از نو..

 

 

+ نوشته شده در Mon 28 Aug 2006ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

 نوشتن جوابیه  کار دلچسبی برای من نیست ، حداقل دوست ندارم در یک بلاگ شخصی به دفاع بپردازم . نمی دانم آیا قوانین مطبوعات بر بلاگ ها تسری پیدا می کند یا نه ، اما این بار برای اولین بار و امیدوارم آخرین بار جوابیه می نویسم.

در مطلبی تحت عنوان «هر کسی از ظن خود شد یار من» خواستم که بدون پیش داوری و برچسب گذاری به مطالب این بلاگ نگاه کنید، اما انگار ترک این عادت ناممکن است. بگذارید جور دیگری بگویم یا اصلا این لم را یاد بگیرید و خیال خودتان و مرا راحت کنید : دورترین برداشت ذهنی شما به واقعیتی که من قصد گفتن آن را دارم نزدیک ترین است.

من هم مثل خیلی های دیگر از از اسرائیل متنفرم و برخلاف بعضی از دوستان حتی نمی توانم خوشحالی خود از مرگ بزرگ و کوچکشان پنهان کنم و از این بابت حتی متاسف هم نیستم . از ترور نتانیاهو تا به کما رفتن شارون و پیروزی  اُلمرت حوادث اسرائیل را هم دنبال کردم که شروعش برمی گردد به بیش از چهارده سال پیش. در این مدت چیزهای بسیاری یاد گرفتم که بهای سنگینی نیز بابت آن پرداختم .آدم از نه سالگی حواسش به آدم ها و خبرها باشد مسلما یاد می گیرد که واقعیت دستکاری شده ای که به نام خبر تحویلش می دهند چقدرش درست است و حتی یاد می گیرد هرکسی و هرگروه و فرقه ای کجای خبر را قیچی و چه چیز هایی را به آن می چسباند و حتی انتظار دارد من بیننده چه چیزی از آن درک کنم . بنابراین انتظار ندارم کسی فکر کند ورود به این خرابات دانشگاه نام مرا وادار به این نگرش کرده است. صد البته که منظورم این نیست که چیز زیادی می دانم یا می فهمم یا تعصبی دارم که فقط حرف من درست است . چنین حماقتی برای کسی چون من کمی زود و به تعبیر بهتر کمی دیر است. آنچه می نویسم فقط  دید ناجامعی به واقعیت است و آنچه دوست دارم بشنوم نیز تحت همین نام می شنوم دیدگاهی غیر جامع . 

ماجرای فیل در تاریکی را که به یاد می آورید؛ داستان ما و واقعیت هم همین است :

در کف هریک اگر شمعی بدی          اختلاف از گفتشان بیرون شدی

معتقدم علاوه بر اینکه شمعی نداریم هر کدام پیش داوریهای مزاحمی نیز به همراه داریم که ما را در دیدن واقعیت ناتوان تر می سازد. نکته ی مهم دیگری که فکر می کنم بیان غیر صریحش دردی دوا نمی کند این است که من مدافع اسرائیل و ایالات متحده و... نیستم ،همانطور که تعهدی برای دفاع ازایران ولبنان وسوریه و انصار و چپ و راست هم احساس نمی کنم .

و اما بعد

1. اسرائیل نیاز به بهانه داشت. همانطور که امریکا هم به دنبال بهانه در مورد افغانستان و عراق و حتی کوبا و ونزئلا و ایران بوده و هست .

2. منظور از ستون قدرتمند فقط نیروی دفاعی  نیست . ماجرای اسرائیل و حزب الله و حماس  جبهه ای بود که ما از آن نه تنها برای برقرای توازن منطقه ای که حتی برای حل مشکلات داخلی هم بارها و بارها استفاده کردیم. بحث در این باره را به مجالی دیگر واگذار می کنم.

گروه چریکی متحد  تعبیر جالبی از حزب الله است .دوست دارم به معنای چنین برداشتی توجه کنید . تصور کنید در ایران هم چنین نیرویی  وجود می داشت ،یکی از این احزاب که به برکت دولت جدید رو به فزونی نیز هست ،قدرت نظامی پیدا می کرد و گاه گاهی مثلا چند سرباز عراقی را گروگان می گرفت و خواستار رهایی اسرای ایرانی میشد و آن وقت مثلا دولت عراق هم حمله می کرد و چند جایی را هم ویران و بعد از پشت خانه ی من یا شما هم چریکان محترم از وطن عزیز دفاع می کردند و به برکت این دفاع خانه ی ما هم ویران می شد و ما هم آواره . ــ بگذارید احساس واقعی ام را بگویم ، آنهایی که از نیروی چریکی و مبارزه ی چریکی دفاع می کنند نمی دانند بزرگترین قربانیان مبارزات چریکی بی گناه ترین مردمان سرزمین اند . نمی دانند مبارزه را از میدان آن به خانه ها و پناهگاه ها کشاندن ترس است نه شجاعت ،کودکان را سپر موشک کردن دیوانگی است نه فرهنگ شهادت . مدافعان این طرز تفکر هم  از دور دست بر آتش سوزان جنگ می گیرند ،آنها نه برادران و خواهران خردشان را از دست داده اند نه اشک مادران را دیده اند و نه آواره شده اند . افسوس که دنیای زشت کنونی توسط  پست ترین آدم ها رقم می خورد. چه در اروپا و امریکایش چه در ایران ولبنانش. ــــ

3.بیشترین طرفداران حزب الله شیعه نشینان جنوب لبنان بوده اند .حزب الله اکنون مواضع خویش را در این مناطق از دست داده است ــ اسرائیل آنها را ویران کرده است ــ واکنون تا رود لیتان عقب رفته؛ جایی که در آن از شیعه ها خبری نیست و تا چشم کار می کند دشت است و نمی توان در آن عملیات چریکی انجام داد.

البته من حزب الله را با طالبان ومنافقین قیاس نمی کنم ،چرا که حزب الله می تواند در این شرایط به عنوان یک حزب پذیرفته شده به فعالیت خود ادامه دهد .

4.برای اسرائیل این بهترین راه بود .حداقل من گزینه ی مناسب دیگری را پیش روی اسرائیل نمی دیدم.

 

4. امیدوارم روزی ستاره ی داوود افول کند. و از نیل تا دجله و فرات صلح باشد و دوستی.

+ نوشته شده در Thu 24 Aug 2006ساعت توسط سمیه سرورزاده |