شب سرد زمستان بود
و باغ آرام بدون هيچ ترسی از تبر
به خواب ناز مهمان بود
هراس آلوده اما
تک درختی سبز
به زير پوششی از برف
لرز لرزان
گمانم با دو چشم باز
حيران
خواب بد می ديد
به جان خسته اش چنگی تبروار
به شاخ سبز خويش
تيز دندان ارّه ای را چو دد می ديد
صدايش در نمی آمد
و يا شايد زوزه هايش سوار باد حيران بود
چرا که درخت سيب و زرد آلو
کهن سال همجوارانش سنگين خواب بودند
کمی آنسو ترک ،انار و پرتقال
لبخند بر لب
به خواب ميوه های سرخ رنگ پر آب
در خواب بودند
به جانش هر تبر می زد،
به خود می گفت:« خواب است اين، خيال زشت و کابوسی محال است اين»
چه سود اما همه خوابند و او بيدار
زمستانش، بهارانش همه بيدار
و رويای کنونش خواب
تا لختی کند دردش، به خوابی خوش کمی آرام
...
کمی شايد تحمل بايد وبعد؛
خواب
و اين پايان بيداری است
و بيداری مگر جز رنج و ناکامی است
زمستان ها، همان تاريک شب هايی که در خوابند ياران
و زاغان در سياهی ها
به اوج شاخه ها
اميد برف از آسمان دارند؛
درختان خواب های خوب می بينند
اما
تک درخت سبز
بيدار است
و با چشمان حزن آلود
به باغ سرد خواب آلود نگهبان است
و او رنج شب سرد زمستان را،
بهاران با که خواهد گفت
که باور می کند
که اين کابوس غم آلود شب را به روز گرم تابستان
و در روزی که آنها سر ز خواب ناز بردارند
چه سود حرف از شب های زمستان
به يارانی که خواب آلوده
روياهای شيرين ديده اند
همان بهتر که دستی تيز و برّان؛ زمستان
همان هنگام که در خوابند ياران
تبرزن ريشه اش را خشک گرداند
و اين خوش
آری
نيک پايانی برای مردِ سبزِ
زمستان است.
همین.
گاهی دلم می خواهد، بیایم و روی یک صندلی روبروی پرده بشینم و در لبخندها و خوشی ها و اشک هایشان و زندگیشان شریک شوم.
...
گرچه از دیگرون فاصله ندارم ،
کاری با کار
این قافله ندارم »[2]
سکوت می کنم، حتی باید فرار کرد تا چشمت نیفتد که بخواهی چیزی بگویی. و اصلا بعضی از زخم ها را که نباید گفت.
از کسی نمیپرسند چه هنگام میتواند خدا نگهدار بگوید.
از عادات انسانی اش نمیپرسند.
از خویشتنش نمیپرسند.
زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید.
تاب آورد، بپذ یرد، وداع را، درد مرگ را، فرو ریختن را...
تا دیگر بار بتواند که برخیزد.
توان صبر کردن برای رو در رویی با آنچه باید روی دهد، برای مواجه با آنچه روی میدهد،
شکیبیدن ، گشاده بودن ، تحمل کردن[1] ...
ترساندی ام مادر
یادت هست
می گفتی :
گوش هایتان را بگیرید وقتی قاصد کها پرواز می کنند
: کر می شوی دختر
و چه خیره سر بودم مادر
قاصدک ها می آیند
می روند و من نمی شنوم
پیغامت را
جاپای کسی است در برف
در سیاهی این پنجره
سفیدی برف
جاپای کسی
و خاطره ای
که نمی دانم مربوط می کند
سیاهی را
برف را
تو را
سیاهی با سپیده رنگ می بازد
برف با آفتاب
یادت
ا
...
م
...
ا
...
تا حالا شده از لبخند به چشمه اشک برسی.
این همزمانی مبارک کم پیش میاد ولی دوست داشتنی و به یاد موندنیه.
امشب شب دوست داشتنی بود. کم پیش اومده بود تو این مدت که اینقدر از اتفاق و تصادف خوشحال بشم. اما بدون برنامه ریزی به مراسمی رفتم که حسی از جنس زندگی به من هدیه کرد.گرد از آرزوهای کهنه رُفت. دوباره دلم سنتور خواست. تنبک خواست و گوشه ی فراغتی.
روزن چشمام که این روزها فقط با کلاغ ها و زاغ های سیاه پر شده بود به آشناهای قدیمی روشن شد. وای بدون حتی یک کلام با این همه سکوت. من دوباره آدمی رو دیدم که در سکوتش کلام جاری بود و در کلامش خاطره.
دوباره نفس کشیدن چیزی به جز عادت شد و این آرزو به ذهنم پر کشید:
بود که قرعه دولت به نام ما افتد؟؟؟؟
۲.شب یلدا فقط نوستالژی بود از نوع دردناکی که بغض خفه کننده ای حاصل می کنه و چند روزی بی صدایی و سکوت و مرور و مرور و چقدر این ذهن حافظه ای قوی دارد. عکس های پاره شده را هم به خاطر می آورد و چه قدر بد و چقدر خوب!
۳.حافظ هم جواب نمی داد. اما گفت نه آن شب. باید جواب می گرفتم. می خواستم یک نفر ترجمه کند تمام این روزها را و کرد.
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به راهی نبرد راه غریب من ببوی سر آن زلف پریشان بروم
۴.باز باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
.
.
.
این هم حاصل این چند قطره بارون.
۵. با تشکر ویژه از اتاق ۸۹ و همای عزیز و اهالی اصفهان بخصوص زهره هم اتاقی با مرامم و با تشکر از خانواده رجبی و اتوبوسرانی مشهد.