نم نم، وقتی که آرزوهایمان به باران ختم می شود
و ترانه ها به چک چک قطره ای از اوج
از آسمان،
هنوز هم باران
حتی همین نم نم که کرم آسمان است
اشک هایم را به همراهی می خواند و
دلم را به رسوایی
۲.بیست و اندی واحد، آخرین ترم (به امید خدا)، پروژه و بعد هم دفتر این چهار سال را می بندم . دفتر بزرگی نیست. پیوست کتاب بزرگ تری است، جلد اولش شاید، دستمان گرم شده؛ تا ببینم آینده چه بر آن خواهد نوشت.
۳.هیچ وقت یادم نمی رود روزی که آرشیو روزنامه ها و مجله هایم را تک تک، برگ برگ؛ خاطره از آنها می تکاندم و روی هم می گذاشتم تا پسر بچه ای کیلویی بیست تومان بخرد. گلدان هایمان را که راهی خانه های همسایه ها و فامیل شد. سنگ ها، صدف ها، حتی دفتر ها، کتابچه ها، مشق های خط خورده و دیکته ها و بیست ها.
امروز شنیدم که یکی گفت که مسافر شدن سخت است اما لذت مسافر ماندن فارغ از یاد و خاطره، آن رنج ابتدا را هم کم رنگ می کند. موافقم دلبستگی پایبندمان می کند، به گِل می نشاندمان. مسافر کوله بارش را سبک می کند. کاسه ای آب و دعایی خیر بدرقه اش.
قرار بود چند روز پس از آمدنم، داستان را تمام کنم،اما امروز می روم بدون اینکه حتی یک خط نوشته باشم. عجیب نیست؟ نمی دانم قدرت نوشتنم در چارچوب خانه محدود شده است یا اصلا دیگر توانایی برای نوشتن ندارم. نمی دانم.
می روم به خانه. به خانه می روم تا بدون تمرین بنویسم، تردید دارم می شود یا نه. تردید دارم می توانم یا نه.قصۀ ناتمام مثل هر چیز ناتمام دیگری آدم را اذیت می کند، درگیر می کند و مشغول و نمی گذارد آدم برای شروع تصمیم بگیرد. برای شروع تازه.
می خواهم وقتی برگشتم این داستان را هم تمام کرده باشم و تمام داستان های ناتمام این 22سال را و در بیست وسومین تولد هیچ داستان ناتمامی نباشد که مرا از شروعی نو باز دارد.
تمام این پرانتزهای باز را که ذهن را از تلاش باز می دارند، که مرا دست وپا بسته وادار در زنجیر می کنند و تسلیم. تمام این پرانتز ها را، حفره ها را باید ببندم.
****
قسمت اول
از این چاه ها که هر روز از جایی از این خاک دهان باز می کنند، می ترسم . عجیب بود، وقتی به باغچه وسطی آب می دادم ، ناگهان تمام آب مانند یک گرداب در نقطه ای به زمین فرو رفت و بعد هم تمام اطلسی ها فرو رفتند ، حتی رز کوچک هم ناپدید شد . یک چاه به چاه های قبلی اضافه شد . شب معلوم شد این چاه قبلا برای آب باران حفر شده بوده بدون نای و بعد هم رویش را به این طرز ناشیانه پر کرده بودند . مادر زیر لب چیزی زمزمه می کرد و بعد هم وقتی دلسوزی من را برای بوته ی رز ادامه دار دید گفت:« هزار مرتبه خدا رو شکر که خودت نرفتی پایین » و بعد هم یکی از هزار خاطره ی قدیمی اش را تکان داد .
از آن به بعد کسی حق نداشت به هر دلیلی وارد باغچه ها شود . باغچه ها هم شد منطقه ی ممنوعه و البته به لیست بلند بالای مخصوص اضافه شد . اما واقعاً سخت بود تن دادن به این آخری. مگر می شد؛ گل ها چیدن می خواست ، درخت ها هرس، خاک هم کود و شخم ،پاییز هم که نزدیک بود . کرت ها برای زمستان دوباره باید آماده می شدند .برای سبزی کاری ، باغچه ها برای گل های زمستانی .اصلا عملی نبود و این شد که همه آگاهانه این قانون را معلق گذاشته بودند. باغچه تنها دلخوشی مشترک همه، که هنوز باقی مانده بود. همه، چیزی داشتند که آنها را به باغچه وابسته کرده بود؛ تک درختی، گلی، بوته ای . هر کس چیزی داشت و وقتی ممنوعیت ها او را از علایق دیگرش منع می کرد راهی جز باغچه نمی یافت و حالا دیگر شده بود تنها سرگرمی .سرگرمی که واجب شده بود مثل نان شب. چهار فصل سال کاری بود که باید انجام میدادی . هیچ وقت بیکاری معنا پیدا نمی کرد. از بهار تا زمستان ،از صبح تا شب کافی بود احساس خستگی کنی تا باغچه صدایت بزند .
اما این چاه ها همه را نگران کرده بود. چاه هایی که همین طور داشتند دهان باز می کردند. باغچه را می بلعیدند و ما نمی دانستیم شکم خالیشان را با چه پر کنیم .
****
اولین چاه در باغچه حیات خلوت بنای عقب دیده شد .ما تازه آمده بودیم و مشغول بنایی ساختمان جلو. چند روز پیش تر کارگری آمده بود و تمامش را بادنجان و گوجه کاشته بود . وقتی متوجه چاه شدیم که قسمتی از بوته های نشا شده ناپدید شدند . و بعد از پرس و جوی پدر معلوم شد که آخرین مستاجر چاه حمام بنای عقبی را آنجا حفر کرده و بعد هم رویش را با چوب بسته . بابا زیر لب چیزی می گفت و به کارگری دستور داد خاک اضافی را از بنای عقب بریزد درون چاه. اما انگار فایده نداشت ، خاک هر روز نشست می کرد و مادر را می ترساند که مبادا دوباره فرو برود. وقتی بوته ها همگی زرد شدند دیگر هیچ کس در باغچه حیاط خلوت بنای عقبی چیزی نکاشت و بدین ترتیب متروکه شد و چاه هم فراموش .البته این اواخر در چاله ای که روی چاه از نشست خاک ایجاد شده بود گیاخاک درست می کردیم بدون اطلاع مادر.
زمستان سال پیش بود .همان موقع چاه دوم در گوشه ی باغچه ی بزرگ میان دو بنا پیدا شد. خیلی عجیب بود. یکهو تمام خاک به درون کشیده شد .انگار کسی از آن طرف با چیزی مثل تلمبه آن را به سمت خود می کشید.
همه داخل حیاط بودیم. باران شروع به باریدن کرده بود و خورشید را زودتر ناپیدا. برای اینکه به تاریکی نخوریم داشتیم سریع نهال ها را در چاله هایی که قبلا حفر شده بود می کاشتیم . اول کمی کود بعد گیاخاک . ریشه نهال را در خاکستر فرو می کردیم تا نپوسد و بعد می گذاشتیم درون گودال و خاک نرم را می ریختیم . برادر کوچکم مسئول آب بود و با رفتن ما سراغ گودال بعد شروع می کرد به آبیاری.برای درخت های سست تر چوبی را هم کنار درخت فرو می کرد و با تکه ریسمانی آنها را به هم وصل.
نوبت به ارغوان های باغچه اصلی بین دو ساختمان رسیده بود .قرار بود مثل پارک استقلال شهر به صورت ضرب دری ارغوان ها را بکاریم. چاله ها آماده بود و ما به سرعت مشغول که ناگهان صدایی مثل فرو دادن لقمه ای نگاه های ما را به آن گوشه متوجه کرد.مه سفیدی گوشه ی باغچه را در برگرفته بود . همه با صدای پدر متوقف شدند. و پدر آرام رفت تا ببیند چه خبر است و ما هم به دنبالش. پدر جنگ دیده بود . پدر خانه اش به تاراج دشمن رفته بود . خانه اش مهمان خانه ی دشمن شده بود و ترسش معنی دار بود اما ما نمی فهمیدیم نه پدر را و نه ترسش را . برای همین هم دنبالش کردیم . چاه بود، چاه قدیمی آشپزخانه ی بیرونی .تا چند روز بعد از آن بخار غلیظی متصاعد می شد. به قول مادر دم کرده بود و خدا را شکر که زیر پای یکی از ما خالی نشده بود چرا که تا ما به خودمان می جنبیدیم بخار خفه مان می کرد.
پدر نمی دانست چرا یادش رفته بود. نمی دانست چه کسی روی آن را باز کرده و بعد با چوب پوشانده .دشمن بوده یا یکی از مستاجرها . رویای ما برای ارغوان های ضرب دری نابود شد . قدغن شد در این باغچه درخت بکاریم . جز چند انار که از چاه چند متر فاصله داشتند و قبل از آمدن ما بودند،دیگر هیچ درختی در آنجا نکاشتیم . فقط بابا اطلسی و لاله عباسی می کاشت در تابستان و بنفشه و محبوبه شب در زمستان .
از آن موقع بود که برادر کوچکم دیگر چیزی نکاشت و حتی به آنها آب هم نداد و اصلا نیامد . بعد دیگر به مدرسه هم نرفت . بعد از آن بود که من شب ها نمی توانستم بخوابم .یک چشمم باز بود و یکی بسته و هر صدایی مرا نیم خیز می کرد و نگاهم به سوی باغچه پر می زد.
باغچه ی جلوی ساختمان اصلی تنها جایی بود که چاهی درآن نبود . پدر خندید وقتی این جمله را گفت . و ما هم به شوخی گفته بودیم بعداً معلوم می شود.اما واقعیت داشت. درخت های این باغچه زود می گرفتند و قد می کشیدند . هیچ کس باور نمی کرد بید روسی که زمستان کاشته بودیم و فقط یک سال داشت اینقدر قد بکشد و دو تا آلبالو که یکی مال من بود و دیگری مال مادر در همان تابستان اول میوه بدهد . نه درخت ها که گل ها هم در این باغچه به طرز عجیبی رشد می کردند . باد که می آمد رقص اطلسی ها در این باغچه دیدنی بود . قسمت شرق پر بود از اطلسی و دیواره های کنار باغچه هم لبریز شده بود از فرشی ها و صبح در تابش آفتاب دنیای رنگ همه ی ما را وادار به تحسین می کرد و ما به دنبال رنگ های تازه ای بودیم که از ترکیب رنگ های قبل به طرز اعجاب آوری سر به در می کردند و ما را مجذوب به ساعتی یا دقایقی خیره شدن.آویز گوش های مادر، صبح ها گل های فرشی بود . قسمت غرب هم پر شده بود از بوته های گنجشکی که ساقه هایشان چوبی شده و برای ما عجیب بود .چند تا لاله عباسی که رنگشان به طرز متفاوتی با تمام گلهای قرمز فرق می کرد . اصلا این باغچه رنگ های قرمز عجیبی داشت . خیلی عجیب . مادر می گفت چون لاله عباسی ها زیر سایه شمشادها که در حاشیه ی رو به پنجره قرار گرفتند ، رنگشان اینقدر متفاوت است.حتی رنگ گل های نهال های ابریشم هم از صورتی به سرخ می زد در حالیکه همیشه زیر نور مستقیم خورشید بودند . تک سروی هم که بین تمام سروها یی که در زمستان کاشته شده بود ، گرفته بود در همین باغچه قرار داشت . کاش همه ی باغچه ها مثل هم بودند ،آن وقت ما از خشک شدن هیچ نهالی غمگین نمی شدیم و از ناپدید شدنش هم. تنها عیب رفع شدنی این باغچه که گاهی مادر را به طرز عجیبی عصبانی می کرد تکه پارچه ها و پلاستیک ها و گاهی در تابستان بادبادک هایی بود که به شاخه های سرو و بید آویزان می شد. به هر حال حائل خیابان و باغچه یک دیوار دو متری بود و باد هم قاصد شوم این شهر هر چه گیرش می آمد ، سوغات می آورد و وقتی هم دستش به هیچ گیر نمی کرد خاک بود که از آسمان نازل می شد . هر صبح چیزی روی شاخه های سرو یا بید یا حتی لابه لای گل ها دیده می شد و منظره ی غریبی را ایجاد می کرد.تابستان که نور علی نور بود . با بادبادک های رنگ به رنگ که بین شاخه های سرو گیر می کردند و همانجا می ماندند تا خوب لجمان در بیاید و تلاشهایمان نافرجام شود و آنوقت بود که می دیدیم باد یکی را می برد و دیگری را می آورد و بالاتر می نشاند. اگر به مادر بود حتی حاضر بود قید درخت را هم بزند و خیال خودش را راحت کند .می گفت شبیه مزار می شود .شبیه زیارت که به هر شاخه ای چیزی آویزان است و ما می خندیدیم و هر وقت می خواستیم رادیوی مادر روشن شود ، با ناراحتی خبر دنباله ی بادبادکی سیاه یا سرخ و سبز را بین شاخه ها به مادر می گفتیم و مادر که شروع می کرد به نفرین باد؛ شروع می کردیم به خندیدن.
ساختمان تابستانی که عقب خانه قرار داشت و بنای زمستانی که جلو بود ، هردو بین باغچه ها محصور بودند. البته برای ما که تا به حال در خانه ها و آپارتمان های کوچک زندانی بودیم و گلهای گلدان را مانند الهه های هندی زیارت می کردیم ، غنیمت بزرگی بود.
صبح ، شب، عصر هر وقت که می شد خواسته یا ناخواسته باغچه منظره ی چشمانمان بود و نه تنها باغچه که دردهای باغچه، چاه ها ، گوفر ها ، جوجه تیغی ها و موش ها و بیرق های سرخ و سبز و سياه .همه چیز و نمی شد ندید، یا بی خیال شد. ما بودیم و خانه ، و خانه بود و باغچه. و این چاه های لعنتی همه را نگران کرده بود.و خوابم نمی برد با این چاه ها .یک چشمم باز بود و یکی در کابوس. هر صدایی . خش خشی ، ناله ای و حتی باد که گمان می کردم به آن عادت کرده ام. هر چیزی می توانست خواب را از من بگیرد و نگاهم را رم دهد به سوی باغچه ، به سمت چاه ها. گوش هایم را تیز می کنم تا ببینم آیا صدای پا به چاه می انجامد یا نه.
مبادا کسی بیفتد و من صدای کمک خواستنش را نشنوم . مبادا چاهی تازه دهانش را باز کند و من پیدایش نکنم. یا مثل گنجشکی ها دهانش را باز کند و ببلعد و بعد هم لبخند بزند ، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. وای دلم می خواهد بخوابم با چشمان بسته با گوش هایی نابینا .
****
امروز وقتی به باغچه ی غربی وسط حیاط آب می دادم ، ناگهان تمام آب مانند یک گرداب در نقطه ای به زمین فرو رفت و بعد هم تمام اطلسی ها فرو رفتند ، حتی رز کوچک هم ناپدید شد . یک چاه به چاه های قبلی اضافه شد. دلم می خواهد آخر این قصه را بدانم. قبل از این که دیوانه شوم .قبل از اینکه فرو بروم در این چاه ها.
- تمام می شود ؟ کی ؟وقتی تمام خانه فرو رفت .وقتی خواب از این چشمم هم پرید و جایش کابوس آمد؟ چرا تمام نمی شود؟ مثل آن قدیم ها فکر می کنم خواب است و هر لحظه بیداری به سراغم خواهم آمد، من خواب می بینم به امید بیداری. اما یادم است وقتی به کلاس ششم رفتم، فهمیدم بیداری دیگری در کار نیست ، همین است هرچه هست. سخت هم نبود. تغییری هم ایجاد نشد، فقط منتظر نبودم کسی بیدارم کند و تجربه هایم را برای بیداری به خاطر نمی سپردم..
گنجشکی ها دهانشان را باز کرده اند مخصوصا آن بوته ی سفید که قرار است تخمش را جمع کنیم.آب را بافشار به سمتشان هل می دهم .می خندند، بلند می خندند، باد از مقابل می آید و آب سرد به صورتم می پاشد. می خندند .صدای خنده شان را می شنوم و برخورد دندان هایم را نیز. شلنگ را پای انار می گذارم . آب نمی آید. لعنت به این تابستان. آب چاه اینقدر کم است که برای آب دادن به هر باغچه باید چند ساعتی صبر کرد. واتر پمپ که قطع می شود، صدای خنده ی آنها هم قطع می شود. دهانهایشان هم بسته. انار لبخند می زند. نمی دانم به من یا به آنها.
- باید به این زبان بسته ها آب داد.
- باید. بر منکرش لعنت.اما مادر جان از کجا؟
با روشنایی ماه مهتاب ها باز و برگ ابریشم ها بسته می شود. سرباز وار با نظم . ما اسم اين بوته ها را مهتاب گذاشتيم . فقط به اين خاطر كه با غروب خورشید و در آمدن ماه گل ها شیپوری سفيدشان باز می شد. بدیشان این بود که همین طور سرشان را پایین می انداختند و پخش می شدند. تخمشان شبیه نارنجک بود و وقتی منفجر می شد، چند روز نمی گذشت که جوانه می زدند و با سرعتی عجیب رشد می کردند. بدون آب. البته این حسنشان بود، در این قحطی آب. اما علی رغم تمام زیبایی علف بودند و همین هم دلیل نسل کشی شان شد. بهار بسیج عمومی بود برای از بین بردنشان و حال فقط تک و توک در جاهایی که از چشم پنهان بود چند بوته ای در آمده ، البته اجازه ی باروری به آنها داده نشده و با پژمردن گلشان از بین برده می شوند. وقتی به پدر اعتراض کردیم که به آنها کاری نداشته باشد، چرا که سبزند و صبور، بابا براشان جایگزین زیبا و صبور تری پیدا کرد. کرچک. همانقدر که مهتاب ها گلشان زیبا بود، کرچک ها ی بلند قامت با گل های خوشه ای سرخ رنگشان؛ برگ های زیبایی داشتند. در باغچه ی شرقی هر جایی که خالی از سبزی و درخت و جالیز یود کرچک ها مثل دیواره ای سر در آوردند. با همان صبوری.
باغچه ی شرقی همان زمستان اولی که به خانه آمدیم کرت بند و نهر کشی شد. وقتی برای اولین بار صدای تیر های مسلسل تفریح عصرانه و شبانه ر از ما گرفت.
****
عصر یک روز اسفند بود. اواخر اسفند. روزهای خانه تکانی. روزهای خرید عید.شبهای بحث دسته جمعی.خوشحال از اینکه دور هم جمعیم. بی خیال همه چیز. بی خیال دنیا. خوشبخت در حصار یک چار دیواری. احساس خوشبختی بود به همراه بیمی که همیشه همراه خنده های مان بود. دزدی که می آید و شادی مان را می گیرد و عجیب که هیچ وقت هم منتظرمان نمی گذاشت، زودتر از موقع می آمد و ما تقدیمش می کردیم .مثل اینکه حق دارد، نه اینکه چاره ای نیست، مثل اینکه حق دارد.
هیچ کس نفهمید.آنقدر از ذهنمان دور بود که هیچ کدام نفهمیدیم.هیچ کدام نفهمیدیم چرا در اتاق ها زندانی شدیم. چرا از کنار دیوار ها فرا خوانده شدیم ، از خرید، از گشت و گذار. حتی برای خرید نان و میوه هم نوبتمان به هم ریخت. اصلا کسی سر اینکه نوبتش نیست، دعوا نکرد. بابا خیلی زود رفت و با نان برگشت. رفت در گوشه ی اتاق و رادیوی کوچک دستی اش را روشن کرد و به گوشش چسباند.به رادیو گوش می داد و نگاهش دور ما می چرخید. هیچکس حق نداشت حتی به اتاقش برود، همه در نشیمن زندانی شدیم و مات و مبهوت به دنبال راهی برای فرار. به تور والیبال که چند روزی بسته بودیم، نگاه می کردیم .به حلقه ی بسکتی که بالای در ورودی نصب کرده بودیم و نیم زمین بسکتبالی تا برادر کوچکم برای تیم مدرسه آماده شود. هیچ کس اجازه پیدا نکرد برای رفتن. برای بیرون رفتن. گمان می کردم که این وضع حتی برای چند ساعت هم باقی نمی ماند. اما ماند. وقتی مادر رادیو را از بابا گرفت و صدایش را بلند کرد. وقتی صداها ترجمه شد. وقتی صداهای مهیب تری آمد.خندیدیم. به صداها خندیدیم. به اطلاعیه ها . به نقشه های فرار. همه چیز خنده دار بود. چه خنده ی عجیبی . ما بچه ها می خندیدیم. به ترس بابا. به دلهره ی مادر. خندیدیم .اما هیچ کس این خنده ی دروغی را از ما نگرفت.
مادر دلش می خواست بقچه اش را ببندد و دست بچه هایش را بگیرد و راهی را که آمده بود بازگردد. اما دست کدامشان را می گرفت؟ دست برادر بزرگم را یا برادر بزرگ دیگرم را یا دست من یا برادر کوچکم. برادر کوچکم شانزده سال داشت و من بیست و آن یکی بیست و اندی و آن یکی... . مادر هنوز هم فکر می کرد می شود دست بچه هایش را بگیرد و یکی را هم در آغوش بگیرد و بعد هم شب و روز نشناسد و فرار کند. گیرم که می گرفت. گیرم که فرار می کرد، به کجا . گفتیم به مادر. باچشمهایمان، با لبخندمان. با هر چیز که می شد. و کاش نمی گفتیم و کاش نمی فهمید.
پدر غصه اش فقط پنهان کردن برادر کوچکم بود . ما ترخیص داشتیم، ولی او نه ترخیص داشت و نه دلش راضی بود به تقیه ای از این دست.
بابا رشوه داد .کاری که نکرده بود .بابا اشک ریخت کاری که ندیده بودیم.بابا آمد و ما خندیدیم به شناسنامه جدید. به برگه ی ترخیص. به برادر کوچکی که از من بزرگتر بود. و به همین سادگی برادر کوچکمان بزرگ شد. نه یک سال و دو سال. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که از برگه ی ترخیصش هم بزرگتر شد. برادرم پیر شد. برادر کوچکم.
****
وقتی به زمین دلبسته می شوی، وقتی به زمین وابسته می شوی ، دلت نه از جنگ می گیرد نه از گرانی نه از بی وفایی نه از دل لرزان. نه دلم از هیچ کدام نمی گرفت. وقتی به زمین وابسته می شوی بغض غنچه ها دلت را می لرزاند. زردی سبزه ها بیمارت می کند.آفتاب تو را هم مثل برگ های نورسته می سوزاند.
زمین که با ما قهر کرد، دل همه گرفت. چاه ها که دهان گشودند. زمین که برگ های زرد به ما داد. انار ها که وقتی دو تایشان می کردی، غبار سیاه رنگی چشممان را سوزاند. و انجیر هایی که شبیه قلوه سنگ می شدند و می ریختند. زمین که مرد، دردها معنی پیدا کردند.دلخوشی ها تمام شد. نمی شد لبخند زد.نمی توانستیم. تحمّل مان یک یک لبریز می شد. برادر کوچکم مدت ها بود دیگر نمی آمد .نه سراغ ما نه سراغ باغچه نه سراغ کتاب و درس هایش.
وقتی به زمین وابسته شدیم، وقتی نفهمیدیم چرا خوشیم با این همه تنهایی وغم، انتظار این روز را نداشتیم. زمین بود، سبز می شد، جوانه می زد دانه های سخت. کرچک ها، مهتاب ها، جالیز ها و سیفی ها. زمین بود و ما.چه اهمیت داشت اگر هر بلایی می آمد.
زمین بود . زمین سبز می شد.یعنی لبخند خدا بود.یعنی دستی بود روحانی بر خاک و دست ما بر خاک. و خاک چشم به راه آسمان و آسمان جایگاه خدا. و بقیه چه اهمیتی داشتند وقتی هنوز خدا در این باغچه ها بود. بود در این خانه .با ما ، با مادر، با برادر کوچکم.چه اهمیت داشت خارج از این چار دیواری چه ماتمی نازل می شود.زمین یعنی خدا.خدا بود و لبخندمان هر چند دروغین اما بود. زمین که قهر کرد، قهر خدا باورمان شد.مصیبت باورمان شد.صدا ها .آه ها و نفرین ها. بچه ها و مادر ها.
****
از زمین می ترسیدم که ببلعد. از مادر مبادا دق کند، از پدر مبادا بمیرد، از برادر مبادا برود.از خودم . از خدا مبادا نباشد.
****
باغچه ی شرقی از چاه که در قسمت غربی قرار داشت، دور بود. شلنگ را باید باز می کردی، واترپمپ را می زدی به برق و منتظر می ماندی تا صدای آب بیاید. به کرت ها آب می دادم. چه روزهای خوبی بود.از انتهای باغچه در قسمت جنوب خانه تا آخرین کرت که پیازچه و تربچه داشت، همه در کمتر از ده دقیقه پر از آب می شدند.نهر های جالیزها پر از آب و چاه هنوز پراز آب بود که واتر پمپ را قطع می کردیم.
****
هنوز برادر کوچکت به دنیا نیامده بود و تو هنوز چهل روز داشتی وقتی رفتیم، وقتی بیرونمان کردند.وقتی دیدند با این شب های روشن تر از روز هم آرام مانده ایم و جا خوش کرده ایم. بیرونمان کردند، وقتی دیدند با هر سازشان می سازیم.
اول پسرخاله ی بزرگم رفت، خانه اش را تازه تمام کرده بود.بنای سه طبقه .هنوز باغچه ها را نکاشته بود.خانه اش شد مرکز اداری. بعد برادرش رفت که تازه پسرش چار دست و پایی می کرد.مرکز بازجویی و بازداشتگاه موقت. دو خانه ی بعدی هم مال پسرخاله های کوچکترم بود که هنوز بناهای قدیمی شان پا برجا بود. قرار بود هر وقت ازدواج کردند، بسازند. چو افتاده بود که عاشق شده است، همان موقع بود که رفتند.خانه یشان زندان شد. درست در همسایگی ما.روی دیوار ها سرباز بود. شب ها صدای ضجه می آمد. سرباز ها نوبت داشتند.تفنگ هایشان بر دوش. گاهی از همانجا می زدند کمی آن طرف تر را. آسمان روشن می شد.صدای ضجه می آمد، صدای رگبار،همه در هم می آمیخت با صدای تو.
و رفتیم .به رضا نه . بیرونمان کردند. سحر بود که در زدند. آمده بودند حرف بزنند با تفنگ.ادبیات جدیدی بود که زود یاد گرفتم در یک روز. گفتند باید بروی. روسها که می آیند جایی می خواهند برای استراحت. گفتم
نه. گفتند نه.صدای تو آمد از نزدیک.پشت دیوار بودی و من هم پشت دیوار، اینجا زندان بود. همان اتاقی که در آن با پسر خاله هایم بازی می کردم ، شده بود زندان. و من باورم نمی شد. صدای تو از پشت دیوار می آمد. اما اینجا شده بود شکنجه گاه. همان جایی که بازی می کردم. و باور کردم . خیلی زود . همه چیز قابل باور بود. دیوار ها حرف می زدند وقتی با هم تنها شدیم . جای دست های روی دیوار، صداهای شب ها را ترجمه می کرد . و من زود فهمیدم که صدای گریه تو طولانی شده.
شبانه بستیم کوله با ر اندکی. و دست برادرهایت را گرفتم و تو هم در آغوش مادرت.رفتیم . سحر بود که رفتیم. کجا را نمی دانستم. کدام در باز است را نمی دانستم .
*****
خاک وابستگی می آورد، گذر زمان اگر جایگزینی برای آن نیابد، بار دیگر فیلت یاد هندوستان می کند. چیزی به طور غریب ما را به خود خواند. وابستگی های جعلی را به سادگی از ما گرفت. وابستگی هایی که برای خیلی ها به رنگ حقیقت در آمده بود. اما ما شجاعانه آن ها را پس زدیم. باورمان را پالایش کردیم. ترس مادر را عادت خواندیم و میلمان را جسارت. خانه، مدرسه، دانشگاه، کار، درس، استاد، شاگرد، همه و همه را پس زدیم. با دست هایمان خاک را خراش دادیم.
مادر ما را ترساند برای این نبش قبر. و بارها گفت و حتی شعر خواند از سهراب:« پشت سر باد نمی آید/ پشت سر کبک نمی خواند/ پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است..» مادر قابل فهم نبود، ما متعجب بودیم از این احساس مادر، از این تکرار، از این دلبستگی، از این انکار گذشته، و همین هم میل برای شکافتن این مومیایی را دو چندان می کرد و آمدیم.
*****
صبح بود که پاییز آمد، باد طعم خنکی گرفت و برگ هایی از چنار و سپیدار و بید بر زمین ریخت. به فکر این بودم تا باغچه را از گرمای داغ تابستان نجات بدهم . اما پاییز آمد. و دیگر لازم نبود از چاه آب بخواهیم و از خورشید خواب.
اولین پاییزی بود که برگ ریزانش زیبا تر از هر گل افشانی بود. دیگر لازم نبود به فکر آب باشیم . خیلی از درخت ها که خیلی زودتر عریان شده بودند و ما را نگران کرده بودند، حالا می توانستند به راحتی و فارغ از نگهداری های وسواسانه ی ما به خواب بروند و حتی در این خواب بمیرند، بدون صدا.
مرگ درخت در پاییز و زمستان مثل آدم پیری است که عمرش را کرده و بارش را داده و بعد هم در آرامش یک خواب، در سکوت دنیای پیرامونش به آسمان رفته است.و وقتی بهار آمد و باغ فهمید که بهار بیدار کردن پیری را فراموش کرده، شکوفه های باغ این غم را تحمل می کنند و سبزی باغ نمی گذارد دل کسی بگیرد.
فقط باید غصه ی گل های زمستانی بابا را می خوردیم و سبزی ها و سیفی های مادر .
بابا تمام دلخوشی اش گل هایش بود. نه به درخت های جوانی که ما کاشته بودیم کاری داشت و نه به سبزی ها و محصولات مادر. بابا عمر دو روزه ی گل ها و ضیافت بر زیبایی آن ها را دوست می داشت. نه درخت های چند ساله ی ما را که معلوم نبود کی بار دهند، قد بکشند و سایه دهند تا کسی خستگی در کند و محو در خوشی شود. می گفت درخت هایش را بریده اند، نمی دانست دشمن بوده یا مستاجر ها در سالهای سرد و زمستان های استخوان سوز تنه های درختان کهنش را که با آنها بزرگ شده بود را بریده اند. خاطره ی درخت ها غمگینش می کرد، حتی نهال های ما هم چهره اش را دگرگون می کرد اما چیزی نمی گفت. کنار گل ها بساط چایی برپا می شد. تخت و قالیچه ها و هندوانه هایی که در پاشویه چاه خنک می شدند.
همه را صدا می کرد. می آمدیم. حسی ما را جمع می کرد. بدون دعوا، حتی با همه ی دلخوری ها و جدل ها. همه برای آمدن برهانی مشترک اما مگو داشتند. اما می شد فهمید. تنها درختهایی بودیم که مانده بودیم برای بابا. تنومندی به هایش بودیم و شادابی آلبالو هایش، گرمی بادام ها و گردو هایش. و می آمدیم دور بابا.مسابقه می گذاشتیم برای شکستن هندوانه ها و طالبی ها و خربزه ها و حتی انار ها.مادر می گفت هر کس دستی دارد. ما می خندیدیم و می گفتیم هیچ ربطی ندارد. هندوانه دو تا می شد و سفید و صورتی بود دست ما و سرخ بود دست بابا و مادر و برادر کوچکم. ربطی نداشت اما من و برادر های بزرگم هیچ اشتیاقی برای شکستن هندوانه های نارسی که سهم ما می شد، نداشتیم.
مادر هویج و اسفناج کاشته بود برای زمستان. مادر عاشق سبزی ها بود ، بعد گل ها، بعد هم درختها.
عصر به عصر قیچی و سبدش را بر می داشت و به سراغ سبزی ها می رفت. ریحان و شاهی و گشنیز و شوید، تربچه وپیازچه و تره. بامیه وخیارو گوجه و بادمجان و کدو و کلم و کاهو. اسفناج و جعفری. و حالا هم برای مربای زمستان هویج کاشته بود در این بی آبی.دو کرت هم اختصاص یافت به هویج های مادر.
سر همه ی سفره های مادر سبزی بود در انواع مختلف. نه فقط خانه ی ما که همسایه ها هم از دست سبزی های مادر راحتی نداشتند. مادر را دعا می کردند و مادر رضایتش در لبخندش جمع می شد و می گفت : نوش جان.
مادر همین دعا را می خواست. دعایی که قیمتش مربایی بود و شیشه ی ترشی و سبزی خشکی و گاهی هم برگ تازه ای.
هر وقت دلش از چیزی می گرفت و حوصله ی ما را نداشت به باغچه می رفت، حتی گاهی می دیدم همانجا حرف می زند و اشک می ریزد. برگ های زرد را جدا می کرد و گل های پلاسیده را دور می ریخت و گاهی با برادرم تخم های نایاب تر را جمع می کرد.
شاید سبزی ها را می خواست برای ما ، برای دعا . شاید هم ، نمی دانم.
کار پاییز سبک بود حتی با هویج های مادر و گل های بابا. حداقل غصه ی سوختن برگ های درختان زیر بارش آفتاب نبود.
****
صدا ها می آمد. اخبار بوی باروت می داد. بوی خون و اشک و ترس. مادر نگران بود، نگران برادر کوچکم که حرف نمی زد، که صبح می خوابید و شب بیدار بود در تاریکی اتاق نشسته. گاهی هم بی خبر می رفت و و مادر اسفند روی آتش می شد.
نگران مادر بودم و او بی تاب برای برادر. که ترخیص داشت و بزرگ شده بود، حتی بزرگ تر از من.حرف نمی زد، اگر می زد هم از نوع ناآشنایی که مثل سابق نبود. که نمی فهمیدم. داد می زد، عصبانی می شد. و ما نمی توانستیم مثل او عصبانی شویم . همه سکوت می کردیم، راه فراری می جستیم و بعد در گوشه ای از باغچه اشک می ریختیم. هیچ کس نمی دانست که چرا هیچ کداممان جوابش را نمی دهیم، دعوایش نمی کنیم، صدایمان را بلند نمی کنیم.
گاهی به خواهش من می آمد و شلنگ را جابه جا می کرد و کلید واتر پمپ را قطع و وصل . اما وقتی موقع عصرانه و هندوانه ها می شد. می رفت باز به کنج اتاق و صدای رادیو را باز می کرد و گوش هایش را می بست به صدای ما که او را می خواندیم برای شکستن یک هندوانه بلکه سرخ باشد و شیرین.
****
سمیه : نمی دانم چرا اینقدر طولانی شد زمان نوشتن این داستان. شاید از همان زمان که قرار شد اسمش باشد داستان طولانی. نمی دانم. دلم می خواهد فقط تمامش کنم. به همین سادگی. به هر کلکی شده. با هر پایانی .با فکر بدون فکر.فقط تمام شود.قرار بود چهار روز پس از آمدنم تمام شود و الان دقیقا دو ماه و بیست روز از وعده گذشته است. و هنوز تمام نشده. درست است تمام کردن داستانی که هنوز به پایان نرسیده مشکل است امااز این اتفاق ها زیاد می افتد. مگر خدا داستان خلقتش را تمام نکرد.
دیوار ها تاب می خوردند. تکانشان می دادیم. دیوار عقبی، دیوار شرقی، غربی.
****
مادر از هرچه می ترسید اتفاق می افتاد و آنقدر از تهدید دیوارها گفت که دیوارها هم باورشان شد. دیوار فرو ریخت دیوار مشترک بین ما و همسایه که مستاجر یکی از دوستان قدیمی بود که دیگر هیچ وقت پس از رفتنش با ما کسی او را ندیده بود. می گفتند فرانسه است یا هلند یا شاید هم دانمارک یا... . اول خنده ام می گرفت از این همه اطلاعات دقیق درباره ی یک همسایه قدیمی ولی بعدها که فهمیدم مرجع ضمیر این، به او وزن خدابیامرزش برنمی گردد و مراد دختر و دو پسرش هستند که تقریبا هم سن وسال ما بودند، دیگر تعجب نکردم. داماد داییشان ماه به ماه می آمد کرایه ای می گرفت و می رفت. نه به دیوارها کار داشت نه به همسایه های قدیمی و نه به ترس مستاجر ها از فروریختن دیوارها.
دیوار ریخت، آن هم صبحی که شبش شب بلند یلدا بود. تا به حال حس خوابیدن در خانه ای بدون دیوار را تجربه کرده ای، آن هم در بلندترین شب سال.
۲. شمارش معکوس برای رفتن. دقیقا سی و یک شهریور آمدم و اگر خدا بخواهد هشت بهمن می روم و یکشنبه شب چه شب رویایی خواهد شد. از همین الان برای ۱۶روز برنامه ریزی کرده ام و تا یکشنبه چقدر راه است و این ۱۶روز چقدر کم.
تحمل این روزهای آخر خیلی سخت تر است.شب های دراز زمستان نیمش در سرما گذشت. و معنی " زمستان است" را حالا بهتر می فهمم و اصلا خیلی چیز ها را حالا خیلی بهتر می فهمم.دلم برای باغچه تنگ شده است.برای باغچه ام، نهال هایی که پارسال کاشتیم و نر گس هایی که زیر برف امسال خبر گل دادنشان آمد. و بیشتر برای آدم هایی که با این هفت ملیارد آدم دیگر به طور عجیبی متفاوتند.
۳.جنگ نمی خواهیم. با اینکه اطمینان دارم هیچ جنگی حداقل از نوعی که خبرش می آید، رخ نخواهد داد. اما خاطره هایی خاک تکانده شده اند و از آن پستو آمده اند،قاب شده اند روی طاقچه.
جنگ نمی خواهیم. آوارگی نمی خواهیم کشته نمی خواهیم زخمی نمی خواهیم.