تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»

۱. گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدوداً می خرند و
حدوداً می فروشند
در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها

و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد[1]

 

2. یاد گرفتیم که تبریک بگوییم و اگر مصیبتی آمد؛ تسلیت ؛ جواب بدهیم این مکالمات که کم کم ساده شدند، اما هنوز هم نمی دانم چه اجباریست به پنهان کردن حسی که هست، چیزی که نیست. گمانم باید تبریک بگویم به تو که می روی.

هی اما من اصلا خوشحال نیستم . می فهمی؟!

 

3. با تمام وجود دلم می خواست که این خردک شرر بماند، خطا از من بود. شعله ها حتی، خاموش شده اند و من خردک شررم را زیر خاکستر اجاق های سردِ این زمستان، گرم می خواستم و ماندگار.

برو، سفرت به خیر.

 

راست يا دروغ
از بالاترها خبر آورده‌اند
کسی بر انحنای رود
دارد قصه از خوابِ پريانِ می‌گويد،
تو هم برو
برو ببين در يک وداعِ ساده
چند چشمه گريه‌ی بلند پنهان است! [2]

 

4. چیزی مانده که بنویسم ؟ چه فرق می کند. بهانه گیری هایم راضی ات نمی کند به ماندن. اصلا باید رفت. مگر نمی روم؟ چرا من هم رفتنی ام . اما ماندن، دست تکان دادن، خاطره  شستن از همۀ در و دیوار ها ؛ اینها کار من است و « یادت باشد این تویی که همیشه می روی، این منم که همیشه می مانم[3]» و تو می روی، زیر لب زمزمه می کنی: «دورها آوایی است..»

 

5. از صبح صدای نامجوست در گوشم و شعر حافظ بر زبانم:

به یادِ یار و دیارم چنان بگریم زار    که از جهان ره و رسم سفر بیندازم...





[1] حسین پناهی

[2] سید علی صالحی

[3] سید علی صالحی

+ نوشته شده در Sat 10 Mar 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده

آن که دانست، زبان بست

آن که می گفت، ندانست...

 

پکی به سیگارش زد و با صدای گرفته اش گفت تو دیگه چی کشیدی؟

به تنهایی پرش خندید و زیر لب گفت : تنهایی.

+ نوشته شده در Tue 6 Mar 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده

 ۱.

- گفتم 4 تا از روش بزنید.

گفت مال کجاست؟کلیدهای اتاق های خوابگاه کوتاه تره. گفتم کلید یه جای دیگه است.

شروع کرد به ساختن و من دقت کردم، خوشم اومد از صدای تراش خوردن کلید و سنباده زدنش.

دستتون درد نکنه. چه قدر تقدیم کنم؟

-  قابل نداره عموجان !800تومن.

عموجان!. دستم توی جیبم بین اسکناس ها یه هزاری در آورد.

خورده نداری عمو؟

نه ...

یک کلید دیگه بزنم؟

بزنید.

بیا عمو، هر کدوم مشکل داشت بر گردون.

باشه عمو...

یه گوله اشک از چشام قل خورد پایین.

 

 ۲.بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت/   که در مقام رضا باش وز قضا مگریز

 

 

                                                                 

+ نوشته شده در Fri 2 Mar 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده

گرياندنمان سخت شده است، خنداندنمان نيز.

وقتي عمه رفت، تنها كسي كه هيچ كس نمي توانست آرامش كند، عمو بود و حالا در غياب بابا و خان عمو؛ او آراممان مي كند. خبر را قصه مي كند تا آستانه تحمل اندكمان. يتيم ها را نوازش مي كند. آرام  و تودار.

روزهاي سختي است. مدام تصوير آخرين خاطره مي آيد. صبحانه خوردنمان و آخرين قدم زدنمان، آخرين همراهي.

خبر تصادف شب رسيد. تا تولد صبح همه لحظه ها شمارش شد. اولين بار بود كه لحظه هاي تولدم را بيدار  بودم با واهمه از مرگ.

مرگ آمده بود، من متولد شدم، به بابا تسليت گفتم. بابا هم.

بزرگ شده ام، گرياندنمان سخت شده است، خنداندنمان نيز

 

 

+ نوشته شده در Sun 25 Feb 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |