تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»

ارتفاع كه مي گيري،

سكوت اوج مي گيرد

سپيدار را نشانه مي كني براي رسيدن

از تنهايي اش مي پيچي

تكه سنگ سبزي نشان بازگشت مي شود

 شايد شقايقي!

 

بالا، بالا،بالاتر

راه سقوط آب؛ گذرگاه صعود توست

سكوت

گذر بي معناي زمان

شراكت در تنهايي آن تنها؛

 

راهم نمي دهد

شايد تابم مي داند!

ان الله يعلم  ما في الصدور

مي داند؟!

مي داني كه تمام شده است اين دنيا

 براي ماندن؟

براي خواستن؟

براي دلتنگي؟

براي من؟

مي داني.

 مي دانم كه مي داني

ان الله يعلم  ما في الصدور

 

مي داني و نازل مي كني

پروانه هايت را كه جبريل باشند

گل هايت كه آيه باشند

آخر تو مي داني آنچه نمي دانند

آخر انت أقرب أليَّ من حبل الوريد

 

+ نوشته شده در Fri 18 May 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

طالب نورند؛ پروانه ها

ديگر چه مي دانند مهتاب دروغين است، مهتابي

اين شمع هاي حباب وار،

خورشيدك هاي بدلي است.

 

چه مي شناسند شيشه هاي جدايي را

كه سد خورشيد مي كنند و

منع سوختن

منع عشق؛

 

گناه پروانه ها نيست

اگر شمع ها حباب هاي شيشه اي دارند

 

اگر نور نشانه است،

سكوت نشانه است

اما عزيز، ديگر  

خاكستر شدن كه محك عاشقي نيست

 

گناه ما و شما نيست

اگر فصل افسانه ها گذشته،

اگر قافي نيست سيمرغ دل را؟!

 

اصلا گناه پروانه ها چيست

اگر شمع ها حباب هاي شيشه اي دارند؟

 

 

 

+ نوشته شده در Sun 13 May 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

پاساژ ترنج- پيتزا ويونا- سالن تابستاني- حوالي ساعت 8

 

با چند تن از دوستان مشغول صرف شام بوديم كه ماجرا شروع شد. از آن ارتفاع نمي شد فهميد دليل آغاز ماجرا چه بوده، جز اينكه چيزي مربوط به طرح جديد ناجا.

 صداي هو، سوت و كف و گاهي شعارهايي عليه نيروي انتظامي- نيروي انتظامي، خجالت، خجالت و مرگ بر نيروي انتظامي؛ هو هو ولش كن-

صداي بوق ماشين هايي كه سرعتشان كم مي شد و آدمهايي كه به طرز نمايي رشد مي كردند.

نيروي انتظامي علي رغم برتري عددي بدون برنامه عمل مي كرد. تا جاييكه بالاخره جمعيت كمي كه شجاعت مقاومت به خودشان داده بودند، توانستند جواني كه توسط فقط يك پليس به سمت ماشين برده مي شد را فراري دهند.

بعد از اين ماجرا هم جمعيت متفرق نشد بلكه به جمعيت اضافه گشت؛ بستن درهاي پاساژها هم باعث نشد كه جمعيت ماجرا را تمام شده بپندارد. مردم اكثرا جوانان هميشگي سجاد به اضافه آدمهايي كه با sms و تلفن مطلع شده بودند.

 تركيبي جوان و اكثرا مرد كه توانستند در نهايت از دستگيري دختري به جرم عدم رعايت ... و حمايت جواني از او، اعتراض خود را به روند فعلي نشان بدهند.

عدم توانايي پليس در ساماندهي اوضاع بر خلاف تصور مشهود بود. كه در نهايت با وجود استفاده از باتوم و گاز اشك آور باز هم نتوانست به آساني به غائله خاتمه دهد. پليس توسط حتي كساني كه از ماجرا اطلاع هم نداشتند مورد اعتراض واقع مي شد؛ جالب اينكه زني از فاصله 100متري از مكان اصلي از سمت ديگر خيابان به نيروي انتظامي سنگ پرتاب مي كرد.

 

ماجرا در واقع تمام شده بود علي رغم اينكه مردم هنوز هم از كركره هاي پايين كشيده شده پاساژها به بيرون چشم دوخته بودند و جمعيت خيابان هم تمايلي براي ترك آنجا نداشت.

خيلي از آدم ها هم بدون توجه به ماوقع به خريدادامه مي دادند. و عده اي هم به گشت و گذار.

به اين ترتيب شب سجاد زودتر از هميشه غروب كرد.

 

 

تاكسي - خيابان هاي اطراف- ساعت 9:30

 

شهر عادي تر از آن است كه حتي گمان چنين واقعي را به خيال خود راه دهد. خبري نيست و اتفاق خاصي هم نيفتاده كه بخواهي ذهن كسي را آشفته كني.

شهر در امن و امان است. به اطراف حرم كه مي رسيم شلوغي شب جمعه است و آدم هايي ديگر.

 

دانشگاه فردوسي- پرديس – ساعت 11

 

اينجا اصلا دنياي ديگري است. آدم هاي قرنطينه شده از ماسوا. دنياي كوچك درس و امتحان. همين!

 

+ نوشته شده در Fri 11 May 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

الف

اين بار هم برو

            بي من هم برو

 

دارم نقاشي پرنده اي را مي كشم

 با بال هاي گشوده

- منتظر؛ آغوش گشاده شايد-

پرنده مي پرد!

با همان بالهاي گشوده

با آغوش منتظر

 

 فاصله ي  روياي من واراده ي پروازاست

           

اين آغوش گشوده

 

ب

بارش بهاري را بهانه كنم

يا خش خش و واگويه هاي برگ هاي

 خزان زده

 دمسردي زمستان سرد

 

چه فرق مي كند

حتي امروز هم كه آسمان آبي است و آفتاب دلپذير

بهانه ام كلاغ پرسياهيست كه  نيامده؛

 نيامده- تا

در اين فصل بي خبري

كه نه قاصدكي مسافر نسيم است

و نه پلكي مي پرد

خبرت بياورد-

 

تو، لا اقل تو

بدان كه اين دل

 پنج و شش اين روزها را نمي داند

بهانه مي گيرد

بهاررا،

            خزان را

مي داني 

مقصود تويي

كعبه و بتخانه، بهانه

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 4 May 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

 

خيره مي شوم دوباره تا كه باز

آن نسيم دلنواز

زورق شكسته مرا

بُگذرانَد از آسمان و ابرهاش

بگذراند از دو چشم دلفريب و موج هاش

اين همه گذر به خنده اي

                    زا سمان و موجهاش

                    زان كمان و تيرهاش

                   

                    زنده مانم اي خدا بعد از اين سفر اگر

                    كاش آن نسيم دلنواز

 

بگذرد زمن تا ز سر بگيرم اين سفر

تا مگر به عاقبت رسد عمر من

در ميان

 موجهاش،

در ميان تيرهاش

 

+ نوشته شده در Thu 26 Apr 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |