م اجراي غريبي نيست انفجارگلدسته هاي حرم، در خاكي كه هر روز خروس ها هم به همين بانگ شايد آواز خوانند يا سكوت پيشه سازند و شب هم فقط سكوت خانه ها غمشان را اندازه كند.
ن ه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من[1]
صداي بچه ها از پايين مي آيد:« خوابگاه فجر وپرديس تعويض بايد گردد» و صداي بذرافشان كه حرف مي زند و جمعيتي كه قانع نمي شوند و آن طرف هم جمعيتي از پسرها كه نمي دانم چه مي گويند يا چه مي خواهند. از اين بالا نه مي شود شنيد، نه مي شود پرسيد.
شرقمان را مي خوانيم و گاهي alt+tab مي كنيم به هم ميهن. گاهي هم پرسه اي مي زنيم به جاهاي ديگر.
همه كاري مي كنيم اما در خموشي. روزنامه مي خوانيم بي صدا. صداي كاغذها را در نمي آوريم. از خودمان هم همينطور. حوصلة هيچ تنشي هم نداريم. گاهي لبخندي، نيشخندي اگر هم نشد زهرخندي جوابمان مي شود به تماميت اين دنيا. تركيب خنده است و چيزهاي ديگر. خنده هم كه درمان بيعلاج دردهاي ماست. فقط مانده ام كه چه اتفاقي افتاده كه شر وشور ما خوابيده. عزلت نشينمان كرده، بي تحركمان كرده. كم ترين تنشي فراريمان مي دهد. صداي اين سوت ها و جيغ هاي بنفش، خواستن ها، شعار دادن ها، پابرزمين كوفتن ها. هنر كنيم، ناظري مي شويم . تماشا از فاصله قانعمان مي كند. آن هم براي آنكه گاهي بنويسيم وقايع اتفاقيه را كه خالي نباشد و سند بودمان شود.
دلمشغولي هايمان را نمي شناسيم، فقط مي دانيم كه جزئيات روزمره نيست. دوست هم نداريم كه اين جزئيات ذهنمان را درگير كند. وسواسمان را با كمي تلاش و ازخودگذشتگي از بين مي بريم. نيازمان به ديگران را به حداقل مي رسانيم. ولايتي مستقل و خودمختار اعلام كرده ايم. هر وقت دلمان خواست – اگر بگذارند و از زمين و هوا رديابي مان نكنند- به ديگران سر مي زنيم. دلمان هم نخواست فرار مي كنيم. در رو ها كم است اما مي شود با كمي جست و جو بهانه تراشيد و خلاص شد از اين همه حرافي و جزئيات اين خراب شدة دنيا نام. واقعاً آزارمان مي دهد اين غم نان كه در جمع دانشجويان اين زمان تبديل شده است به يك غم نازل تر.
اينها چيزهايي است كه آزارمان مي دهد و فراريمان مي كند. اما چيزهايي كه راممان مي كند و اهلي؟ كم اند و گاهي به خواست وارادة ما نيستند. مصاحبت كمتر از انگشتان دست دوستاني و ترنم دلنواز هنرمندي و گاهي فيلمي بدون وراجي هاي اول و آخرش. وبگردي هم خوب است، همين.
هنوز هم مانده ام بي جواب كه چه بر ما گذشته كه حالا خلوت گزين شده ايم و فراري؟ مهر بر دهان كوفته و زبان بردوخته. گوشهايمان را هم اگر مي شد كر مي كرديم يا آستانه شان را به صداي بمبي يا در اين حد خبري حساس۱.
سياه چاله شدنمان را دليل معقولي نمي يابم.
هواي حوصله ابري است!
۱. در حال فرارم. فرقي هم نمي كند از كجا به كجا. هر جايي، هر كسي لحظه اي ماندگارم مي كند و باز هم فرار.
حس خوبي نيست.همه جا انگار تنگ است براي در برگرفتنم. و چاره نيست جز فرار.
فرار. از اتاق به شهر. از شهر به طبيعت. از غريبه به آشنا. از آشنا هم فراري. از جمع به خلوت. از تنهايي به جمعيت. از غير به خود. از خود به خدا. از خدا به ... .
۲. لعنت به عصرهاي دل گرفته جمعه كه نمي بارد با اين همه دلتنگي.
۳. اين جمله دعايي خيلي وقت است گير كرده ومدام سانسور مي شود:
خداوند خير دهاد آن كه پسوند «نما» را به واژگانمان اعطا كرد تا به اين سادگي بتوانيم اين همه آدم و ويژگي را توصيف كنيم.
۴. براي سومين بار تصميم گرفتيم به زشك برويم و سر از جاغرق درآورديم! به خاطر خدا تكليف اين نشانه ها را يكي روشن كند.
۵.كي خسته است؟
با خاتمي ، بزرگ شدم. تجربه هاي تلخ و شيرين بسيار دارم از آن روزها. از بهمن و اسفند 75 تا 16 آذر 84. حق مي دهم اگر هنوز هم خرداد نوستالژيك ترين روزها را برايم يادآور شود. اگر هنوز هم خاتمي بزرگ مردي است كه علي رغم تمام نقد هاي ريز و درشت پير و خرد اصلاح طلب و اصول گرا توان دفاع از او را دارم. من با خاتمي بزرگ شدم. گرچه سياست همان قطار خالي است و تك تك سرنشينانش ملعون هاي هميشگي تاريخ، اما مدام طي اين ده سال فكر مي كنم اگر سيد هم سياست پيشه بود آن شانزده آذر لعنتي، بحران هاي هميشگي، دوستان زنداني و هشت سال تجربه زهرآگين را تجربه نمي كرد، آن بغض ها را. نه او تجربه مي كرد نه ما.
با خاتمي بزرگ شدم. از كودكي فكر تا اين روزها كه باز هم خردي است. طعم تلخ سياست را در بحران هاي ريز ودرشت آن هشت سال، شرافت و بغض و شكستگي او صدافزون كرد. خيلي از آن روزها براي گروهي از ما سخت تر گذشت از آن كه مخاطبان واقعي او از همان روزهاي نخست تا آخرين روزها به گمانم تمام آن بيست و اندي مليون نفر نبودند كه اگر اين گونه بود اين همه مهر خموشي دليل نمي يافت.
تمام خاطرات ريز و درشت آن روزها باقي است، از صبح سه خرداد كه امتحان تاريخ كلاس اول راهنمايي داشتم. از شب دلهره آوري كه ناطق نوري را برنده انتخابات مي دانست. تا تنفيذ و استيضاح ومصاحبه با امانپور، دستگيري ها و كيهان.تا تير و سلام . مجلس پنجم و لايحه ها . نشاط و خرداد و نوري.پروانه ها و فروهر ها. مختاري و پوينده ها.زندان و شكنجه. عسگر و حجاريان و انتخابات مجلس ششم. آزادگان و چهل ستون و... و آخرين تصاوير پررنگ هم آن بغض، آن اشك ها و آن 16 آذر.
سه نقطه هاي معناداري در ذهنم هست. سالهاي زيادي عبور كرده است و احساسم دقيقا همين است كه زمان از من عبور كرده و من جامانده مسافر اين زمان بودم، ناظري فرسوده.
اين هشت سال آنقدر تجربه به كوله بار ما افزود كه كفايت همه عمر بكند. سال هاي سخت، سال هاي پر بارند اگر تحمل اين بار را داشته باشي.
خاتمي بزرگ مردي كه هميشه مرد ماند. تن به تزوير و دروغ نسپرد. صادق ماند، شريف ماند، انسان ماند. تا مثال نقضي باشد تمام تاريخ دروغ، سياست كثيف و نامردمان رياكار را.