کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟!
+
نوشته شده در
Sat 21 Jul 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
- نصف روزمشغول پروژه، نصف روز هم كارآموزي، نصف ديگرش هم خواب، كمي روزنامه و ويگردي به اضافة چاشني دلتنگي كه همراه همۀ اين نصفه ها هست.
چه روزهاي بلندي دارد اين تابستان!
- خوابگاه حداقل خوبي اش دوري از اين جعبة جادويي لعنتي بود.
روزگاري فكر مي كردم جمعيت چاپلوس و مديحه سراي تلويزيون بزرگترين لعنت شدگان تاريخند- خودم به اندازة نيمي از تاريخ لعنتشان كرده ام- اما صادقانه اعتراف مي كنم جماعت تازه اي ظهور كرده اند كه حال، آن دسته را شايستة رحمت مي بينم.
باور كنيد تحمل اين دسته با فحش و تعويض كانال و لعنت هم ممكن نيست. ماشاء ا.. روز به روز هم اضافه مي شوند. روزگاري فقط فرزاد حسني بود و كامران نجف زاده، حالا شهيدي فرد و رشيدي و ..
- آرژانتین باخت.
- وبلاگم يك ساله شد یا بهتر است بگویم یک سال گذشت.
+
نوشته شده در
Mon 16 Jul 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
تمام دنيا دور است
وقتی
پياده باشی.
+
نوشته شده در
Thu 12 Jul 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|

در ني ني چشمان بادامي اش
دنيا كمي دودي است
براي نفسي آرام
كمي اكسيژنش كم است
بوي باروت مي دهد
كمي خوني است.
مرزهاي لاي لايي مادرانه اش ناپيداست
چهارديواري خانة عروسك ها هم ويران
مدام قايم باشك
پس كي مي آيي سراغ ما
پيدايمان كني
و آنوقت ما چشم بگذاريم.
و انوقت بشود لي لي بازي كرد روي خانه هاي مين
و از گر گ ها نترسيد و گرگم به هوا بازي كرد
پاي همة بچه ها خوب شود وبعد دويد
آهاي خداهه
مي شه بخت ما بلند باشه
پيشوني نوشت ما سفيد
و خط هاي كف دستمون يه جايي ريشه كنه.
چشامونو مي بنديم، هر وقت خواستي بيا پيدامون كن.
ما همينجاييم، همين پايين،
همينجا كه بوي باروت مي آيد، صداي گريه، كمي هم دودي است
زود پيدايمان كن.
+
نوشته شده در
Fri 29 Jun 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
خواهر نبوديم با هم
با هم بوديم اما
و گفتند :‹‹ خواهريد؟››
انكار كرديم،
يادت هست؟!
خواهر بودنمان را
با هم بودنمان را نه!
به تقدير رضا داده ام
اما تقدير است
كه سر جنگ دارد
ديروز خواهر بودنمان را
امروز با هم بودنمان را
فردا؟
چيزي نمي ماند براي فردايش
يادمان را از هم تهي نتواند
هي از ديشب بعد از اين همه سال مي پرسم چرا؟
ذهنم فراموش كرده بود پرسيدن را!
رضا داده بود، بي گله مندي
اما هي از ديشب مي پرسد: چرا؟
چرا رفتن؟
چرا جدا شدن؟
حالا مانده ام چه طور قانع اش كنم؛ تو كه خوب مي شناسي اين لجوج خودخواه را!
هي از ديشب مي ترسد!
پس از اين همه وقت دلير بودن!
هي از ديشب بغض مي كند،
مدام مي بارد.
به گمانم حتي خواب مي بيند از ديشب
از ديشب همه چيز انگار جدي شده است.
حالا بعد از اين همه سال
چه طور راضي اش كنم به رفتن ؟
هميشه اتفاق مي افتد
هر آنچه ترسش را باور كني
و باورم شده انگار اين عادت
ساده اتفاق مي افتد
يك روز مي آيد كه آخرين روز است براي « ما » خواندن من و تو
و نزديك شده است اين روز- ساعت ها زمزمه مي كنند-
حالا هر كدام منمان را صرف مي كنيم براي فردا، فردايي بي ديگري
حالا مي ماند چند قول بدهيم، بوسه اي بر پيشاني هم بنشانيم
دستي تكان دهيم
همين مانده خواهركم
همين اشك هاي خداحافظي
عكس هاي يادگاري
تمام خوبيهاي دنيا
آرزويم براي توست
راستي اين را هم بگويم
وقتي ديشب رفتي
حتي يك نفر هم نديدم كه سبز پوشيده باشد
نمي دانم باران آمده بود و ديدن را سخت يا فقط تو رفته بودي!
پيشاني ات را مي خواهم تا خالي از شرم ببوسمش و دستانت را
فقط دمي
همين خواهركم
خوب باش
خوب خوب
خواهركم!
86/4/7
+
نوشته شده در
Fri 29 Jun 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|