زنده ام. مامان و بابا اینجان. نامزدی و عقد برادرمه. خسته می شیم اما خوبیم، خیلی خوب!
+
نوشته شده در
Thu 20 Sep 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
نیستان رفتند
و
هستان می رسند
+
نوشته شده در
Wed 12 Sep 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
داره از ابر سیاه خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه
+
نوشته شده در
Sun 9 Sep 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
اين سر مخمور انديشه پرست مست گردد زان مي احمر؟
بلي!
اين دو چشم اشك بار نوحه گر روشني يابد از آن منظر؟
بلي!
+
نوشته شده در
Sun 2 Sep 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
کفش های کتانی ام را که در بیاورم،
دنیا هم به انتظار می ایستد؟
می خواهم از آن کفش های تق تقی بخرم
و خانمانه تمام
خیابان ها
را قدم بزنم.
سرعت دنیا زیاد است، نمی دانم
منتظرم می ماند؟!
کاش از اول از همان کفش ها می خریدم
آخر من عادت ندارم،
به انتظار هم کسی نیست.
+
نوشته شده در
Sat 1 Sep 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|
اول همه نامه ها نوشتم
«ملالي نيست، جز دوري شما»
اما باور نكرد
حالا مي نويسم «خدانگهدار
بدون هيچ آرزويي براي ديدار»
كاش
اين بار هم باور نكند!
+
نوشته شده در
Sat 25 Aug 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده
|