تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»

 

 

جدایی 1

 

گرد نگرفته اند، که خانه تکانی کنم

                                               

                                    خاطره ها

سبزند، سرود خوان  بهارند

 

            و تنها دلگیریشان

 

                        دوری است

 

             بی تاب دیدارند،

                        

                           خاطره ها!

جدایی 2

 

دیدی فاصله ها درد ما نبود

همسایه بودن هم دوای درد

یک دیوار کوتاه

یک در چوبی

تو را همسایۀ تنهایی کرد

و مرا هم

 

اراده کن

که فاصله کوچک است،  خواستن را

بیا

خالی از غرور

که فاصله کوچک است،

خواستن را

 

 

چراغ جادو

هدیه دوری شد یک چراغ جادو، از بهترین دوستانم. مانده ام حالا با این آرزوها که شمارشان از سه! از هزار هم می گذرد. مانده ام حیران.

 

خوبی اش این است که می بینم هنوز هم آرزوهای کودکی ام پابرجا مانده اند. آرزوهای بزرگی بوده اند برای کودکی . یک روز می خواهم بنویسمشان. خدا کند غول اراده ام توانا باشد برای همۀ آرزوهایم.

 

 

 

خونه

 

دلم اینقدر برای خانه تنگ شده بود که فکر کنم تا چند ماه کسی نتواند از اینجا تکانم بدهد. خانه فقط سقف و چار دیوار نیست که یک سند بتونه اونو به آدم وصل کنه. خونه یعنی خود آدم که کمترین توضیحی لازم نیست برای معرفی. حداقل من این حس رو دارم درباره ی خونه. جاییکه کلمات بی معنی ترین شکل ارتباط را به عهده دارند. بعد از بیست و دو سال خودم، قوانینم، بایدها، احساساتم  و به عبارتی همه چیزم در اینجا شناخته شده است. امن بدون هیچ تهدیدی از ایالات همجوار که علی رغم تضاد کاملاً به آداب انسانی آشنا هستند.

الحمدلله.

 

 

One دقیقه

بارزترین ویژگی احمدی نژاد که تمام خصوصیات دیگر شخصیتش را می توان در سایۀ این ویژگی تحلیل کرد، اعتماد به نفس فوق العاده زیادش است. حرف های تکراری اش را در ترکیب با لبخند مسحورکننده اش، آنچنان با اعتماد می گوید که تا دقایقی نمی توان تصویر را به محتوا مربوط دانست.

 

خربزه در دهان مکن

سخنرانی اخیر دکتر سقراط در دانشگاه کلمبیا را مستقیم از الجزیره دیدم. الجزیره هم مثل بی بی سی اما صبورانه تر کل ماجرا را پوشش داد. همۀ قسمت ها تکراری بود جزء نکته ای که احمدی نژاد  در جواب به صحبت های رئیس دانشگاه کلمبیا بیان کردبا این محتوا که در دانشگاه های ما هر روزه صدها جلسه گفتگو و سخنرانی برقرار است. نمی دانم کدام دانشگاه مشمول چنین حرفی می شوند یا اصلاً تعریف پرسش و پاسخ از دید ایشان چیست اما جناب رئیس جمهور « بوی شراب می دهی، خربزه دردهان مکن » شنیدن چنین ادعاهایی آدم های زخم خورده را حیرت زده و دیگران را خواهد خنداند.

 

Journalism

گویندگی رایوی آزادی و  طراحی در یک هفته نامه مذهبی  را به تدریس ترجیح دادم. مطمئن نیستم علایقم تصمیم گرفتند یا شرایط  مالی و یا شاید هم ترکیب این دو.

تدریس را هم شاید برای احترام به گذشته قبول کنم، همچنین اگر تصمیم برای ادامه تحصیل قطعی باشد بهتر است زیاد  دور نشوم.

 

همه چیز اتفاقی بود. اصلاً زندگی اتفاقی است و همه چیز دیگرش .دو سال هست که ته دلم  درگیر است که سرکشی کنم و بی خیال کامپیوتر شوم و ره دیگری پیش بگیرم اما هنوز علی رغم تصمیم به کار در رادیو آزادی دچار شکم. به هر حال معتقدم الخیر فی ماوقع و حالا هم که این طور پیش آمده ، تسلیم به تقدیرم. هنوز مانده تا امضاء قرارداد و دورۀ آموزشی و بقیه ماجرا. اگر همه چیز خوب پیش برود، دوست دارم این کار نقطۀ شروعی باشد. رسیدن به امانپور برایم هدف است. نمی دانم چقدر این هدف دور است اما حالا دوربینم را برداشته ام و چشمهایم را تیز کرده ام .باید نادانسته های زیادی، یاد بگیرم.

 

کتاب

اگر بادبادک باز دنیای مردانۀ امیر و حسن بود وخالد حسینی راوی  عواطف این سه- امیر، پدر امیر وحسن- ،  این بار در A Thousand Splendid Suns دنیای زنانۀ مریم و لیلا را روایت می کند.

کتاب لاتین را از طریق یکی از دوستان برادرم گیر آوردم و شروع کردم به خواندن. من نثرش را دوست دارم، روایتش را، تصویر سازی هایش را، حتی گاهی دروغ هایش را فارغ از سادگی که بعضی ها عیبش می خوانند و حتی ناتوانی اش در بازی با زبانی که زبان مادری اش نیست. هنوز خواندنش تمام نشده، اما خواندنش را توصیه می کنم. حکایت گر صادقی است و حتی منصف از چهار دهۀ اخیر که اگرچه در جزئیات وارد نمی شود اما تاثیر اتفاقات را بر آدم های قصه اش می توان در فرد فرد ملت هر یک به شکلی دوباره، داستانی کرد و این بار خود داستانی ساخت.

 

 

اینجا

راستی یادم رفت بگویم اینجا آسمان رنگارنگِ بادبادک هاست. کودک می شوم وقتی شتاب بادبادکی می بینم و به دنبالش بزرگی صداقت را در کودکی خرد.

فصل قاصدک ها گذشته است و عجیب بود که دیروز مدام صبح تا سرخی غروب مدام قاصدک می آمد.

آی گفتم نکند خبری است ، چشمم نه مسافر داشت نه نامه. دلم آرام نگرفت. دنبال کردم رد قاصد ها را.

گلی امروز شکفته بود و باد دیوانه وار از آن قاصد می ساخت. نمی دانست چه هیاهویی بر جان می نشیند، این همه چشم منتظر به نامه و مسافر را.

+ نوشته شده در Tue 9 Oct 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |