ریرا ...!
همگان به جستو جوی خانه میگردند،
من کوچهی خلوتی را میخواهم
بیانتها برای رفتن
بیواژه برای سرودن ...
و يادهای سالی غريب
که از درخت گفتن
هزار بوسهی پاسخ میطلبيد !
بگذريم ... ریرا !
از گوشهی چشم نگاهی کن :
دو قناریِ خسته بر سيمِ تلگراف
دوردستِ بیرويایِ مرا مینگرند،
دُرُست مثلِ منند
تبعيدِ ترانهای ناخوانا
که زمزمهاش ...
سرآغازِ رفتن به شيراز است !
اگر فکر میکنی دروغ میگويم
همين امشب از فالِ سَربستهی چراغ
يا آهسته از خودِ حضرتِ حافظ ... بپرس [1]
هـ نوز تا زمستون راه زیادیه، اما من همیشه زودتر از زمستون، باید ضدّیخ بزنم. حالا هم که دیر شده و کاری نمی شه کرد. سرما خوردم.
جـایی خوندم زنا مثل موجند، گاهی در مسیر اوج ؛ گاهی هم به قعر. حالا در مسیر قعرم. این خودآگاهی کمک می کنه خودم رو جدی نگیرم، حسّم رو، حرفامو، نگرانی ها مو.