تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»

وقتی مناسبتی در مناسبتی اتفاق می افتد يا روزی در تاريخی ماندنی، يادواره ی ديگری می سازد، يادآوری اش ساده تر است و از نگاهی ديگر هم می شود هر کدام را ديد. همزمانی تولدی با ديگرتولدی، مرگی در سالروز مرگي، تولدی در روزشمار مرگی يا پيروزی در سالروز يک شکست، دردی در خاطره ای شاد، يا لبخندی در يادبود اندوهی نزديک يا دور، حتی نه اينقدر سياه و سفيد هر مفهومی در برابر مفهومی ديگر که با هم در ذهن زنده شوند، به هر دو مفهوم بعد ديگری می بخشند.

همه را گفتم که بنوِسم برف و سرما مرگ عمويم را يادآور می شود و مرگ عمو تولدم را. تجربه مرگ، مرگ يک عزيز دور از خانواده تجربه ديگری است، متفاوت است با آنچه قبل از آن تجربه کرده بودم و برای همين پر رنگ تر است.  اما تولد به تنهايی هم مرگ را در مقابل خود دارد به خصوص وقتی شمعی نباشد حتی در بودش هم. اما اين تقارن می شود عکس هايی در هم که پررنگ و محو می شوند.

بعد از يه مدت طولانی تفأل از نامجو شد اين!                                                                                                  يک روز از خواب پا می  شی، می بينی رفتی به باغ/ هيچ کس دور و برت نيست همه رو بردی ز ياد/ چند تا موی ديگه ت سپيد شد ای مرد بی اساس/ جشن تولد تو باز مجلس عزاست بريدی از اساس/ قوز پشتت بيشتر شد شونه هات افتاده تر/پيرامون تو ببين با دقت می سوزند خشک و تر/ اينکه زاده ی آسيايی و می گن جبر جغرافيايی/ اينکه لنگ در هوايی و صبحونه ت شده سيگار وچايی/ ای عرش کبريايی چيه پس تو سرت کی با ما راه ميايی جون مادرت/

يک روز از خواب پا می  شی، می بينی رفتی به باغ/ هيچ کس دور و برت نيست همه رو بردی ز ياد/ چند تا موی ديگه ت سپيد شد ای مرد بی اساس/ جشن تولد تو باز مجلس عزاست بريدی از اساس/ قوز پشتت بيشتر شد شونه هات افتاده تر/پيرامون تو ببين با دقت می سوزند خشک و تر/ اينکه دستاتو روی سر می ذارند اينکه باهات کاری ندارند/ اينکه تو بازيشون راهت نمی دن اينکه سر به سرت می ذارن/ اينکه زاده ی آسيايی و می گن جبر جغرافيايی/ اينکه لنگ در هوايی و صبحونه ت شده سيگار وچايی/ اينکه زاده ی آسيايی و می گن جبر جغرافيايی/ اينکه لنگ در هوايی و صبحونه ت شده سيگار وچايی /

بابا

ساعت 16:15 به وقت گرينويچ صدای ما را از لندن می شنويد...           

 حضور بابا با همين اعلام رسمی می شد و سکوتی که کمی قبل يا بعدش همه جا را فرا می گرفت. بازيهای پر سرو صدا تعطيل می شد. يا کتاب به دست می گرفتيم يا راهی دورترين نقطه ممکن تا صدای ما در صدای پر از نويز راديو اختلالی ايجاد نکند، اما راه ديگری هم که بعداً چند تا از ما را هم به سوی خود برد، پيوستن به جمع خاموشی شد که راديو را پيچ و تاب می دادند تا صدا شفاف تر شود و بعدها هر راديو ضبطی را با همين معيار ارزيابی می کردند. حالا که فکر می کنم می بينم بابا عاشق اخبار بود از هر نوعش، پيچ و تاب دادن موج راديو برای شنيدن صدايی قابل فهم از هر جای دنيا و بعدها تصويری آشنا در تلويزيون. بعدها هر کدام ما به نوعی اين خصيصه را در خود بروز داديم. هرکداممان در دوران عمر خود از هر نوع راديو و بعد همراه پيشرفت انواع ديگرش را تجربه کردند. در هر يک هم به شکلی. حتی مادر هم از اين همنشينی مصون نماند. راديوی مادر که به عهد دقيانوس می رسيد مدام در آشپزخانه روشن بود. حتی شب ها با صدايی کم. وبعد از مرحوم شدن و پيوستن به تاريخ آن عتيقه، مادرم با هيچ راديوی ديگری نتوانست اخت شود. حتی در نبود بابا هم که بيشتر اوقات مسافر بود نيز هميشه کسی جانشين خلفی می شد تا اين رسم پا برجا بماند.

 

مادر

حالم خوب نبود، هفته ای می شد و من به طرز عجيبی اطرافيانم بخصوص مادرم را نگران کرده بودم. درد نداشتم اما بيشتر از هر دردی ديگران متوجه من بودند. ماجرا مربوط به سال اول دانشگاه می شود. از همان موقع به رفتار مادرم حساس شدم. در همان روزها يک روز موقع ناهار در حاليکه با بی اشتهايی فقط بوی غذا را تحمل می کردم تا بشود بدون اجبار به پاسخ سفره را ترک کرد، مادرم خواب شبانه ای را تعريف کرد و گفت شفا پيدا کردم و گفت که زنی گفته است که شفا پيدا کرده ام. دو زن در حال گفتگو گفته اند که شفا پيدا کرده ام و ...  همين کلمات بود، همين کلمات کافی بود و من از دردي ناآگاه شفا يافتم.

نمی دانم درد چه بود و نمی دانم شفا را هم. از هر دو بيگانه بودم. دردم را ديگران درک کردند و شفايم را نيز ديگران طلب کردند. مادر هميشه دستانش از نذر لبريز بود و مدام مرا می جست تا پنهان از بقيه نذری ها را به من بخوراند. حالا شکلاتی بود يا حلوای شيرينی تا نمکی که به نمکدان می رفت و از سفره ی نذری آمده بود. تا قبل از ماجرای شفا جدی نمی گرفتم  اما از آن وقت بود که می ديدم من اولين کسی هستم که مادر دستانش را برايش باز می کند. و من نمی دانم که بايد خوش باشم يا غمگين. و هنوز هراسناک از پرسيدن که: چرا؟

داداشی

به برادرم شايد بيشتر از هر کسی مديون باشم. به کسی که بيشترين دعواهای دوران کودکی ام با او گذشت، به کسی که شايد چندين سال طرف صحبت مستقيم هم قرار نگرفتيم... اما بعدها اتفاقاتی ما را دوستان خوبی ساخت.  شايد به يک اندازه به هم مديون باشيم اما من خود را مستحق تر می دانم به داشتن اين دوستی.

قسمت دوست داشتنی از آنچه که منِ مرا برايم دلپذير می کند، وامدار او هستم.

 

خيلی چيزهای ديگر بايد اضافه کنم تا بشود من را از آن نتيجه گرفت. حافظه ام در اين زمينه خوب ياری می کند. کمتر اتفاقی هر چند روزمره و ناچيز در من بی تاثير بوده است. بيشترش در ضمير آگاه و ما بقی هم در رفت و آمد بين آگاهی و ناآگاهی. همين حافظه شايد از آن چيزهايی است که بايد از آن می نوشتم اما شايد سالی ديگر در سالروزی ديگر

تولدم مبارک!

+ نوشته شده در Mon 21 Apr 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

به آدم ها شک می کنی که گوشی برای شنیدن دارند یا نه. از آنها کناره می گیری. این دنیای مجازی هم علی رغم سکوتش که نشان بی زبانی اش است، علامتی برای سمیع بودن ندارد. همین می شود که گذشتن از اینجا هم ساده است مثل آدم ها. از همه چیز دنیا سبزی باغی می ماند و نوای پرندگانش. زمستان که می شود آنها هم دیگر نه سمیعند، نه بصیر و نه هش. آن وقت سکوت می کنی. عالمی در درون می یابی. قطعه گم شده تازه می فهمد که نه گم است و نه کم. می چرخد، می ساید ... .

وقتی دوباره از عمق زمستان بهار می آید، شکوفه بادام و سیب می آید، اقاقی می آید، بهار گل می کند و پرنده می خواند در مسیری عکس به طبیعت روی می آورم و این زمزمه کم کم آواز بلند من می شود:

ای دل من گرچه در این روزگار / جامه رنگین نمی پوشی به کام/ باده رنگین نمی بینی به جام/ نقل و سبزه در میان سفره نیست/ جامت از آن می که می باید تهی است/ ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم/ ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب...

حالا سراغ اینجا آمدم. شاید مدتی بگذرد تا سراغ آدم ها بروم. آدم های کور، آدم های کر...

 

+ نوشته شده در Sun 20 Apr 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |