نمی دانم پیر شدم
یا بزرگ
یا خسته!
همیشه می خواستم از نگاه دیگران به خودم نگاه کنم. آگاهی از دیدگاه دیگران نسبت به خود توانایی های زیادی - حداقل از دیدگاه من- ایجاد می کند. احساس می کنم آنچه از خود در نزد دیگران متصورم با آنچه اطرافیان از من در ذهن دارند در بسیاری از موارد متفاوت است. این دوگانگی از وقتی شدت یافت که متوجه فیدبک های متضاد با آنچه تصور می کردم، شدم. پرسیدن نظر دیگران هم بیشتر سردرگمم می کرد و هنوز هم می کند. از آنجا که اطرافیان ناصادق و محافظه کارانه پاسخ می دهند و گاه اصلاً دربارۀ موجودی دیگر اظهار نظر می کنند. نتیجه این می شود که نمی توانم به این سوال پاسخ بدهم که شخصیت من از دیدگاه دیگران چگونه است؟ آنها مرا با چه ویژگی هایی می شناسند؟ ضعف ها و نقاط قوت مرا در چه می دانند؟ گرچه از مدت ها قبل این نکات برای من به دلایلی اهمیت یافته، اما حالا باید به عنوان یک تکلیف به آنها جواب بدهم و با دوستان و همکارانم در میان بگذارم و نظرشان را صادقانه بخواهم.
چند وقتی است در یک کلاس با عنوان زنان موثر شرکت می کنم. بحث های رهبری در آن مطرح می شود و من بالاخره چیزی پیدا کرده ام که مرا هیجان زده و علاقه مند کرده است. همه را گفتم که خواهش کنم که اگر وقت می کنید کمک کنید جواب های واقعی برای این پرسش ها پیدا کنم به عنوان کسانی که برخوردهای نزدیکی را با هم تجربه کرده ایم.
همه از دلتنگی می گویند. من نمی خواهم اما از این قصه بگویم. چند وقتی است که به این نکته معتقد شده ام که می باید در لحظه دوست بداری، در لحظه لذت ببری، شریک شوی در دنیای اطرافیانت که می توانی دستشان را لمس کنی، رویاهایشان را بشنوی و در دنیایشان شریک شوی. لحظه که گذشت، غمناکی خاطره ها را باید فراموش کرد و باز در زندگی شناور شد. این حرف ها را منی می زند که بیشترین لحظاتش را در یادبود گذشته و آدم هایش گذرانده، اما باید تغییر کرد برای بزرگ شدن. همه چیز برای من اعتبار گذشته را دارد به جز اینکه اعتبار حال به حال است؛ همین. حالا هم با شنیدن صدای دوستان قدیم، حتی اگر مکتوب شده باشد در یک اف و نامه ساده فینگلیش دوست داشتنی و احساس برانگیز است اما باید اعتراف کنم دوستان عزیز؛ دنیاهای ما علی رغم این آسمان مشترک -که اشتراکش آبی بودنش نیست- بسیار متفاوت است. همین است که نمی توانم به سادگی با فضاهای قدیمی از جمله همین جا علی رغم تمایل، به سادگی ارتباط برقرار کنم.با اینکه برای شادیتان، آرزوهایتان، لبخندتان و دوریتان از نا امیدی و غم دعا می کنم، اما کمتر می فهمم چرایی آنها را. فقط می دانم که لبخندتان و احساس خوشایند شما برای اینکه خیالم از بابت شما راحت باشد کافیست.
اگر وقت می کنید و چیزی به یاد دارید به سوال های بالا جواب دهید. ممنون .