تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»
اگه گذرنامه مشکل پیدا نمی کرد، چهارشنبه مشهد بودم. اما قسمت نبود. این اولین بار بود که معنای مرز، با تمام جزئیات ظاهر شد. احساس بیگانگی، گنگی کلمات، جدایی. مرز بود و من پشت مرز ماندم. و خیلی چیزهای دیگر منتظر من نماندند و رفتند، از من جدا شدند. حس جدیدی تجربه شد که فکر نمی کردم اینقدر آزارم بدهد و حالا چند روز است که مرا درگیر کرده. دفعه قبل که از مشهد آمدم جوری خداحافظی کردم که انگار دوباره خیلی زود همه دور هم جمع می شویم. اما خطا کردم و تدبیر نه این بود.

+ نوشته شده در Sat 19 Jul 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

- می آیم

 حرف های زیادی برای گفتن است و خاطره هایی برای تازه کردن

و شاید چیزهایی برای ساختن

و چیزهایی برای وداع

برای فراموش کردن

این بار می آیم

برای ساختن خودم از نو

و آفرینشی نو از خودم 

که مرا به خود مهربان تر کند

برای اعتراف

می آیم

 

 

+ نوشته شده در Wed 16 Jul 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

حسی که به مشهد دارم عجیبه. دلتنگم اما از رفتن فراری ام. از گوشه گوشه اش خاطره دارم اما از همه جاش بیزار.

+ نوشته شده در Sun 13 Jul 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

وقتی آدم زیاد خوبی نباشی، نمی دونی بعضی از کارای خدا، یعنی که دوست داره یا ...

 

+ نوشته شده در Mon 23 Jun 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |