تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»
گوشم که زنگ می زند

گاهی حس می کنم

          تو

با من حرف می زنی

و فکر می کنم

چه می گویی

...

+ نوشته شده در Wed 19 Nov 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

   اولین بار که به خونه اومدم وسطای پاییز بود. برام سخت بود که فکر کنم این همون باغیه که آرزو داشتم باقی عمر توش زندگی کنم. خاکستری بود و  سرد و تصور سرسبزی محال.

هرس کردن شاخه های خشک به نظرم بی معنی میومد. همونطور که شخم زدن زمین سخت طاقت فرسا و بی حاصل. احمقانه به نظر می رسید تلاش برای تصاحب یه درخت یا یه باغچه. 

بهار که اومد تازه فهمیدم معنای ایمان یه دهقان رو به بهار.

در عهد جدید در انجیل متی- به گمانم- خوندم : خوشا به حال آنان که نادیده ایمان می آورند...

معنی این آیه رو همون بهار فهمیدم. و این که من مخاطبش نیستم.

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست/ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش سرد خاک می گوید/...

 

 

+ نوشته شده در Thu 13 Nov 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

هر جا می روم، کتاب کوچکم همراهم است.

 و تنها امیدم همین آیه هاست

که هنوز خیلی هاشان را نمی دانم.

تا تنها نباشی نمی دانی چه می گویم

و نمی فهمی چه قدر غنیمت است یک نفر بگوید:با توام،

می شنومت و می بینمت...

 و خوب است که تنها باشی تا بفهمی!

 

+ نوشته شده در Mon 3 Nov 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |


من الظلمات الی النور

شاید هم

الی الظلمات...

می دانم که مسافرم

و مسافر دلتنگ است
مشتاق است
و منتظر ...
+ نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |