تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»
صدای بارون بود، دونه های درشت که وقتی به زمین می خورد، زمین دردش می آمد و صدایی از درد و خوشحالی فضا رو پر می کرد.

- مادر گفت: چه خبر شده، تیر هوایی شلیک می کنند.

من خیره شدم به آسمون که بی ابر بود.

- می شنوی؟

آره. به آسمون نگاه کردم که ابری بود و هر از گاهی می بارید. رعد و برق بود.

- طیاره جنگیه. زنگ بزن داداشی زود بیاد خونه.

 

 

+ نوشته شده در Tue 2 Dec 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

فاصله مرا جسور کرده است

برای خانه تکانی ناگفته ها

اما افسوس

همه چیز در ماضی صرف می شود

آن هم بعید!

+ نوشته شده در Tue 25 Nov 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |