تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»

کم کم . همه چیز آرام شکل می گیرد. آرام . ولی وقتی شکل گرفت، می شود یک سنگ رسوبی. و عمر هرگز اجازه نمی دهد این سنگ کم کم دست خوش تغییر شود ، فرسایش یابد. البته استثنا هست، گاهی پیش می آید .

خوب شاید به همین باید بسنده کنم که وقتی قرار نیست چیزی تغییر کند پس این صغری کبری چیدن ها به چه درد می خورد.

به چه درد می خورد این فرسایش ذهنی که خود را اسیر آن کرده ایم و اصول بدون اثبات و ذهنی خویش را به رخ هم می کشیم.

شاید کوشش بیهوده به از خفتگی . شاید غرض « مراد» نیست و فقط به قدر وسع کوشیدن است. در هر حال قانع کردن خود به سکوت در پیش گرفتن ، محال می نماید.

آدم ها به دنبال تشابهات می گردند در آدم های دیگر. به دنبال راه های ساده ای برای ارتباطات ساده . بر روی همین اصل اجتماعات شکل می گیرد. کلونی ها ایجاد می شود. جذب و دفع بر همین اصول استوار می شود. تشابه حداکثر یا اصلا فراموش شدن نقاط تمایز . و به همین سادگی فردیت فرد گم می شود. فراموش می شود.

همه دهان می شوند برای حرف زدن و تصدیق گرفتن. و حتی اصلا مهم هم نیست همه با هم زبان شوند برای گفتن از این رو که دانسته هاست که باز گفته می شود.

کسی این شهامت را ندارد که گوش کند به تجربه هایی متفاوت . برای شنیدن ناشنیده ها و نادیده ها. و بهتر است کوشش هم نکنی برای این کار که حتی با گفتن ناملموس ترین تجربه ها برای مخاطبت، او با جسارتی عجیب ، در تجربه ای از خویش فضا ها ، مکان ها ، زمان های تو را در هم می شکند و خود می شود قهرمان و داستانی دیگر را برای تو، برای توی گوینده روایت می کند.

خاموش! از این جمع توبه! نابود می شوی.

یا در جمعی که نشانه های تو را باور نمی کنند و تو را در حد بازیگر یا مخاطب تجربه هایشان می دانند. و کم کم باور خودت هم می شود . با دیدن هر کس تجربه های او از تو به ذهنت متبادر می شود و ناخواسته سعی می کنی همانی بشوی که شناسایی ات ساده باشد برای این مخاطب.

گمشده ای حتی برای خودت. ناپیدایی حتی برای خودت.عاقبت این جمع فرد کش همین است . مضمحل می شوی. نمی دانم درک می کنی این درد را . نرون هایت این احساس را منتقل می کنند یا خودت هم مثل شاید خودم بی خبری.

شاید جسارت پیدا کرده باشی برای ناشنیدن و ناگفتن و نا پیدا بودن. تنها شدن بهای فردیت، بهای بودن به جای خود. و نبودن می شود بهای این نوع بودن. این هم دردی است.

راه فرار هست؟ باید باشد. و اگرهم نباشد « آن چیز یافت می نشود، آنم آرزوست»

باید یاد گرفت بودنی لذت بخش را ، کمتر دردناک تر را. گام اولش هم چشمان باز است ، دهانی بسته و گوش هایی شنوا و ذهنی خالی از محور خود و آرزو برای دیگرانی اینچنین.
+ نوشته شده در Sun 15 Mar 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |

نه دامیست،

نه زنجیر،

همه بسته چرائیم ؟

چه بندست ، چه زنجیر، که برپاست خدایا

+ نوشته شده در Thu 26 Feb 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |

نگفتم بهار آمدنی است؟!




+ نوشته شده در Wed 25 Feb 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |


وقتی تو مرا شاد نخواهی

دیگر چه فرق می کند این همهمه ها

سرود تولد بخوانند یا ترانه مرگ

... 



+ نوشته شده در Mon 23 Feb 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |