انتخابات مجلس ششم
لیست سی نفره اصلاح طلبان- به جز کارگزاران- جایی نه برای هاشمی داشت نه برای خانواده اش! در شمارش اولیه، هاشمی نفر سی و دوم شد. صندوق هایی باطل و رأی هایی بازشماری شدند، رهبری دستوراتی داد و ... هاشمی شد نفر بیستم تهران. کارتونیستی با ظرافت محمد هاشمی را با کارنامه برادر کشید که شادی کنان می گفت:« خان داداشم 20 شده.»
انتخابات ریاست جمهوری نهم- مرحله اول
چنته اصلاح طلبان چیزی بهتر از معین برای معرفی نداشت. صلاحیتش را هم مصلحت رهبر تایید کرد. هاشمی هنوز هم نیش و کنایه هر دو جناح را پذیرا بود گرچه در بی درایتی اصلاح طلبان! در کنارشان نایستاد و در مرحله اول، اول شد. یعنی رای اصلاح طلبان شکست و مقصر رونمایی جمهور نهم نه آنها بودند که رأی ندادند بلکه آنها بودند که مصلحت نفهمیده بعد از هشت سال حکومت داری به اشتراک نرسیدند، حامیانشان را فراموش و کروبی، مهرعلیزاده و معین را در کنار هاشمی گذاشتند.
انتخابات ریاست جمهوری نهم- مرحله دوم
هاشمی دوم شد. اما شکست این بار از آن او نبود. آه و افسوس از آن او نبود. حداقل توانسته بود عذرخواهی های فراوان به جانب خود روان کند. این معنایش شاید اعتماد به پاکی و پاک کردن آن همه اتهام نبود. پذیرش این نکته بود که پدر معنوی یک جریان فرزندان خطاکار و نافرمانش را باز پذیرفته. و باز پدرانه- نه هنوز خیلی نزدیک- اما کنارشان ایستاده.
انتخابات ریاست جمهوری دهم
در یک مناظره، نماینده بلاهت، کودکانه خود را، نه طرف دیگر کاندیدایان، بلکه هاشمی را صحنه گردان نامید و این فن جدید را نیز به مابقی ابداعاتش اضافه کرد. گمان می کنم تا آن لحظه حتی جریان مخالف نیز این نزدیکی را به خاطر سابقه ای که در مخدوش کردن هاشمی داشت نمی توانست بپذیرد که بله حامی اصلی این جریان هاشمی است. همانی که ستون خوانده می شود و دکل کشتی انقلاب. و هنوز هم مهبوت و در تردید که آیا باید از این حامی حمایت کرد یا نه. آیا باید تحت قیمیت او در آمد یا نه؟ یااین که باز هم می شود متمردانه همه چیز را به نام خود زد بدون او. باید بگویم مطمئنم که اگر ممکن بود همین کار را می کردند. نمی گویم به اشتباه زیرا که هنوز هم هاشمی مرتکب یا حداقل متهم به اقداماتی بود که جریان اصلاحات نمی خواست خود را در آن شریک و یا به عبارتی پاکی خود را با هاشمی به شراکت بگذارد. هاشمی نامه ای نوشت و تکلیف خیلی چیزها را روشن کرد. تکلیفی که مسیر آینده را از تردید خالی می کرد و خط و مشی او را هم نشان می داد. سرنوشت بنی صدر را برای احمدی نژاد نمی خواست ولی ضمناً اشاره ای زیرکانه هم بود بر این مسئله که او نه فقط سرنوشت بنی صدر که حتی سرنوشت مخاطب این نامه را هم تعیین کرده است. انتشار نامه مخالفان را بر آن داشت تا اگر قرار است تاریخ تکرار شود، کوشش کنند به دلخواه نویسنده تکرار نشود. یادآوری ماجرای خانه نشینی و خطاکار نامیدن منتظری از سوی خمینی، دلخوشی بزرگی بود که حتی شریعتمداری را نیز محظوظ کرد. اما نه توان و نه کاریزمای جانشین خمینی برابری می کرد با خمینی و نه هاشمی قابل قیاس بود با منتظری. هاشمی مرد خانه نشین شدن نبود.
مکتوب هاشمی گرچه در ظاهر پاسخی نگرفت اما در واقع هاشمی پاسخی را که شاید می دانست ولی امیدوار به آن نبود، را دریافت.
گذشت تا نوبت به جمعه ای رسید که هاشمی به گمان بسیاری از آن سرافراز بیرون شد. این همان آتش و او همان سیاوش بود به ظن بسیاری. به دیدار مراجع رفت . نه در تنفیذ ظاهر شد نه در تحلیف. و بر همه آشکار بود که تاثیر آنچه او می کند چه درد عظیمی برای آنانی است که یارای خاموش کردن صدای میلیونی ملت را دارند ولی توان امر و نهی به هاشمی را نه. فریاد مرگ بر ضد ولایت فقیه در غریو حمایت از هاشمی گم شد. خوب نتیجه را این بار کسی با غضب اعلام کرد و خبر از مردود شدن خواص داد...
بگذریم از این که چه خواهد شد. صبری نه چندان عظیم می خواهد و اعتماد به مادر تاریخ که اجازه نخواهد داد او را به دروغ نگارش کنند اما چیزی که ذهن من به دنبال پاسخ آن است چرایی این منش است. بعضی رفتار این روزهای رئیس مصلحت نظام را سو ءاستفاده او از جریانی می خوانند که دوباره به او اعتمادی که این سال ها از او سلب شده بود را می بخشد و آن را تصنعی می خواند. بعضی هم آن را دشمنی شخصی می دانند ...
اما ظن من برای همراهی امروز با هاشمی چیست؟ آنچه دردناک بود علاوه بر تمام آنچه همه را رنجاند، علاوه بر تقلب و دروغ و کودتاو شکنجه و تحقیر و اعتراف و خون. علاوه بر تمام این تصاویر دردناک چیز دیگری هم برای عدۀ نه چندان زیادی اتفاق افتاد. آرمانی فرو ریخت. بر خلاف بسیاری برای من مهم بود این سیستم کار کند. خودش خودش را اصلاح کند. اشتباهاتش را با چشمانی باز ببیند. اگر ایکس اشتباه کرد ایگرگی باشد برای نظارت و اصلاح. همه چیز ه در ابتدا درست به نظر می آمد جز شورای نگهبان و نظارت استصوابی و تشریفاتی بودن خبرگان و قدرتی که مجلس زمانی بی اجازه به رهبری داد. اما اگر بدون تعصب نگاه کنیم اگر این سیستم حاضر به اصلاح خود می شد، سیستم بدی نبود. اگر خبرگان امروز بیاید و بگوید هی آقای رهبر! اگر شورای نگهبان دیروز بر انتخابات بدون تعصب نظارت می کرد و اگر نظارت استصوابی وجود نمی داشت و چند اگر دیگر امروز اینقدر امور در هم گره نمی خورد. اصلاً خیلی ساده است حل همه این مشکلات به قول ورزشی ها روی کاغذ آن هم کاغذ قانون.
من دلم می خواست این سیستم کار کند. همین بود که آنقدر سنگ اصلاح طلبی به سینه زدیم. به عنوان یک نظام که مسلمانی ما را هم دربرداشت. مسلمانی که اگر اعتقادی به آن باشد به نقل از مهاجرانی نمی شود حکومت آن را از دین تهی کرد. خوب مردم رأیشان را می دادند بهتر از خیلی نظام های پادشاهی مسلمان. مردم بودند هر ازگاهی. گرچه تغییر می خواست قانون. اما از پایه ویران نبود. اما آنچه این روزها اعتقاد به آن ریشه اش عمیق می شود، اصل ماجراست. که سیستم ناتوان است. که ورودی و خروجی سیستم به هم نمیاید. که باید دیوار کج را از نو ساخت و به پایش خون ریخت. و این چیزی نیست که هاشمی بخواهد. علقه ای که هاشمی را به این حکومت متصل می کند از نوستالژایی که ما به بعضی دلساخته ها ی کوتاه عمر داریم بیشتر است. او عمر را صرف آن کرده و روح را مومن به آن. همین حس شناخته شدۀ او بود که شاید به درست، او را منصوب کردند که مصلحت اندیشی کند. چرا که او نمی توانست بدخواه باشد. او نمی توانست و نمی تواند خانه نشین شود یا غربت نشین. یا کناره گیری کند از همه چیز. چرا که اعتلا و به قعرگاه رفتن این نظام در واقع خود او و تمام زندگی اوست. حالا اگر او را مردود بخوانند یا به ریشخند به او بیست بدهند یا متهم کنند یا از او بت بسازند او می ماند!
۱- باید اعتراف کنم که ناراحتم اما از کی؟ هیچ کس و همه چیز. بیش تر از خودم دلخورم. از اینگه تلخ می شوم گاهی. بعدش هم از جناب خدا دلخورم که خیلی وقت ها می تونه به ما حال بده و نمی ده. که سر بزنگاه یادمون می ندازه که هی یادم تو رو فراموش. بعدش هم از تو و از این به قول تو بازی که کم کم داره برای من لجباز جدی می شه.
۲- شب از نیمه گذشته. من بیدارم برای فرار از خواب.
۳- دلم یه دنیای ساده می خواهد با حساب کتاب های ساده. دلم حداقل یک ذهن ساده می خواهد برای اینکه عامل ان +۱ را در معادله های روزمره شریک نکند. درد دارم از این خرده هوش بیزارم. از علم به حساب های پشت پرده، از رازهای اندرونی، کشف ذهن های ساده.
۴- دائم گل این بستان...
کاش بفهمی در آن لحظه های آخر آدم اگر ته مانده ای از آن آدمیت روز الست مانده باشد برایش، از این دنیا جز اندک لحظه هایی چیزی به یاد نمی آورد. لحظه هایی که تمام عمر رخداد آنها را به فردا امیدوار می کنیم.
۵- برای کاش ها، برای آه ها
که عمرشان را من و تو
بی سبب طولانی می کنیم
و لبخندها را جوان مرگ
همه حماقت ماست نه تقدیر!
۶- می نویسم. خواهم نوشت...