تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»
 

خسته ام، لبریز!

دنبال کسی می گردم که بدون شک، بدون پرسش سراپا گوش شود برای شنیدن دلتنگی، حتی اگر تکراری است، برای بازی شک،برای همدلی فارغ از تحقیر!

حالا که خاکی پیدا کرده ام برای ریشه دواندن نمی خواهم دوباره افسوس بنفشه ها و جعبه های کوچک را بخورم. سرگردان شوم و گدای طعم آشنای سخنی از زبان مادری.

چه قدر حرف دارم برای زدن؛ نه برای توضیح نه برای توجیه. بی هیچ ردی از کنایه، بی هیچ غشی، پاک. پاک تر از اشک پنهان این روزها. چه قدر حرف دارم در این بی کسی. در این همهمه تنهایی.

نپرس چرا، نگو از روال زندگی، از چرخه چرخ.

چه فدر حرف دارم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 24 Sep 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |