تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»
 

دلخوشم همیشه به  تو

که می فهمی و می بینی و هستی...

نزول آوار مصیبت است

حتی پندار لحظه ای شک

آن هم حالا

در آستانه ی فصلی سرد

- در خواهش نفسی گرم در هم آغوشی یخبندان

این همه جای خالی-

 

+ نوشته شده در Sat 28 Nov 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

فاصله مرا جسور کرده است

برای خانه تکانی ناگفته ها

اما افسوس

همه چیز در ماضی صرف می شود

آن هم بعید!

+ نوشته شده در Tue 25 Nov 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

اگه گذرنامه مشکل پیدا نمی کرد، چهارشنبه مشهد بودم. اما قسمت نبود. این اولین بار بود که معنای مرز، با تمام جزئیات ظاهر شد. احساس بیگانگی، گنگی کلمات، جدایی. مرز بود و من پشت مرز ماندم. و خیلی چیزهای دیگر منتظر من نماندند و رفتند، از من جدا شدند. حس جدیدی تجربه شد که فکر نمی کردم اینقدر آزارم بدهد و حالا چند روز است که مرا درگیر کرده. دفعه قبل که از مشهد آمدم جوری خداحافظی کردم که انگار دوباره خیلی زود همه دور هم جمع می شویم. اما خطا کردم و تدبیر نه این بود.

+ نوشته شده در Sat 19 Jul 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |