تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»

هستی ام را به سیب کوچکی باختم!

+ نوشته شده در Mon 27 Apr 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |

دلتنگی را بگذار تا خاک بگیرد

بگذار هفت ساله شود

طعم گس کهنگی بگیرد

به ارغوان خیره شو که در راه است

و اولین شکوفه اش را رصد کن

یادت باشد شکوفه بادام را

 اولین خبر رسان بهار

آمدنش نزدیک

و رفتنش هم

به پلک بر هم زدنی

شراب کهنه دلتنگی را بگذار برای زمستان

...

 

+ نوشته شده در Tue 10 Feb 2009ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

   اولین بار که به خونه اومدم وسطای پاییز بود. برام سخت بود که فکر کنم این همون باغیه که آرزو داشتم باقی عمر توش زندگی کنم. خاکستری بود و  سرد و تصور سرسبزی محال.

هرس کردن شاخه های خشک به نظرم بی معنی میومد. همونطور که شخم زدن زمین سخت طاقت فرسا و بی حاصل. احمقانه به نظر می رسید تلاش برای تصاحب یه درخت یا یه باغچه. 

بهار که اومد تازه فهمیدم معنای ایمان یه دهقان رو به بهار.

در عهد جدید در انجیل متی- به گمانم- خوندم : خوشا به حال آنان که نادیده ایمان می آورند...

معنی این آیه رو همون بهار فهمیدم. و این که من مخاطبش نیستم.

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست/ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش سرد خاک می گوید/...

 

 

+ نوشته شده در Thu 13 Nov 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

هر وقت می رفتم امام، جلوی یک جمله که روی در عقب کتاب فروشی بود چند لحظه ای توقف می کردم. الان نه عین جمله به یادم می آید و نه گوینده. معنایی شبیه این داشت:"من قبل از اینکه فرانسوی باشم، یک انسانم" 

کسی یادش می آید؟

 

+ نوشته شده در Sat 26 Jul 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

 

- می آیم

 حرف های زیادی برای گفتن است و خاطره هایی برای تازه کردن

و شاید چیزهایی برای ساختن

و چیزهایی برای وداع

برای فراموش کردن

این بار می آیم

برای ساختن خودم از نو

و آفرینشی نو از خودم 

که مرا به خود مهربان تر کند

برای اعتراف

می آیم

 

 

+ نوشته شده در Wed 16 Jul 2008ساعت توسط سمیه سرورزاده |

ری‌را ...!

همگان به جست‌و جوی خانه می‌گردند،

من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم

بی‌انتها برای رفتن

بی‌واژه برای سرودن ...

و يادهای سالی غريب

که از درخت گفتن

هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبيد !

بگذريم ... ری‌را !

از گوشه‌ی چشم نگاهی کن :

دو قناریِ خسته بر سيمِ تلگراف

دوردستِ بی‌رويایِ مرا می‌نگرند،

دُرُست مثلِ منند

تبعيدِ ترانه‌ای ناخوانا

که زمزمه‌اش ...

سرآغازِ رفتن به شيراز است !

اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گويم

همين امشب از فالِ سَربسته‌ی چراغ

يا آهسته از خودِ حضرتِ حافظ ... بپرس [1]

 

 



[1]  سید‌علی صالحی/ دفتر اشعار

+ نوشته شده در Mon 12 Nov 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

خواهر نبوديم با هم
با هم بوديم اما
و گفتند :‹‹ خواهريد؟››
انكار كرديم،
يادت هست؟!
خواهر بودنمان را
با هم بودنمان را نه!

به تقدير رضا داده ام
اما تقدير است
كه سر جنگ دارد
ديروز خواهر بودنمان را
امروز با هم بودنمان را
فردا؟
چيزي نمي ماند براي فردايش
يادمان را از هم تهي نتواند

هي از ديشب بعد از اين همه سال مي پرسم چرا؟
ذهنم فراموش كرده بود پرسيدن را!
رضا داده بود، بي گله مندي
اما هي از ديشب مي پرسد: چرا؟
چرا رفتن؟
چرا جدا شدن؟
حالا مانده ام چه طور قانع اش كنم؛ تو كه خوب مي شناسي اين لجوج خودخواه را!
هي از ديشب مي ترسد!
پس از اين همه وقت دلير بودن!
هي از ديشب بغض مي كند،
مدام مي بارد.
به گمانم حتي خواب مي بيند از ديشب
از ديشب همه چيز انگار جدي شده است.

حالا بعد از اين همه سال
چه طور راضي اش كنم به رفتن ؟

هميشه اتفاق مي افتد
هر آنچه ترسش را باور كني
و باورم شده انگار اين عادت
ساده اتفاق مي افتد
يك روز مي آيد كه آخرين روز است براي « ما » خواندن من و تو
و نزديك شده است اين روز- ساعت ها زمزمه مي كنند-

حالا هر كدام منمان را صرف مي كنيم براي فردا، فردايي بي ديگري

حالا مي ماند چند قول بدهيم، بوسه اي بر پيشاني هم بنشانيم
دستي تكان دهيم
همين مانده خواهركم
همين اشك هاي خداحافظي
عكس هاي يادگاري

تمام خوبيهاي دنيا
آرزويم براي توست

راستي اين را هم بگويم
وقتي ديشب رفتي
حتي يك نفر هم نديدم كه سبز پوشيده باشد
نمي دانم باران آمده بود و ديدن را سخت يا فقط تو رفته بودي!

پيشاني ات را مي خواهم تا خالي از شرم ببوسمش و دستانت را
فقط دمي
همين خواهركم
خوب باش
خوب خوب
خواهركم!
86/4/7
+ نوشته شده در Fri 29 Jun 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

ارتفاع كه مي گيري،

سكوت اوج مي گيرد

سپيدار را نشانه مي كني براي رسيدن

از تنهايي اش مي پيچي

تكه سنگ سبزي نشان بازگشت مي شود

 شايد شقايقي!

 

بالا، بالا،بالاتر

راه سقوط آب؛ گذرگاه صعود توست

سكوت

گذر بي معناي زمان

شراكت در تنهايي آن تنها؛

 

راهم نمي دهد

شايد تابم مي داند!

ان الله يعلم  ما في الصدور

مي داند؟!

مي داني كه تمام شده است اين دنيا

 براي ماندن؟

براي خواستن؟

براي دلتنگي؟

براي من؟

مي داني.

 مي دانم كه مي داني

ان الله يعلم  ما في الصدور

 

مي داني و نازل مي كني

پروانه هايت را كه جبريل باشند

گل هايت كه آيه باشند

آخر تو مي داني آنچه نمي دانند

آخر انت أقرب أليَّ من حبل الوريد

 

+ نوشته شده در Fri 18 May 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

1.

تو به بهار مانند کرده ای یا بهار تو را

 

برف و آفتاب و باران

رنگ به رنگ کمان

در هم آمیخته لبخند و قهر

نمی گویی که منِِ کویر نشین،

مصاحب باد و شورش کورۀ داغ آسمانم

 

حواست باشد،

نه! حواسم باشد

این همه اعجاز به کفرم نکشاند؛

لبخند و قهر

برف و باران و آفتاب

رنگ به رنگ کمان

 

2.

پیشانی دشت مگر بوسه گاه تو بوده است

که چنین به شقایق

شرمگین شده است.

 

3.

دل می سپرم به شب بو های سپید و سوسنی

آسمان هم چراغانی است

رویای تو هم که بیاید

...

خدا مهربان است، کامروایی ما هم نزدیک!

 

4.

بهار است عزیز!

فراموش نمی توانی،

            اگر اندک حافظه ات باشد

چهار فصل را نشانه دار کرده ایم.

 

 

5.

فاصله ی ما اندک نیست عزیز

از وقتی رفتی به دورهای دور

همه جا را پر کرده تصویر های تو

                                                                 فروردین 86

 

 

 

+ نوشته شده در Sun 8 Apr 2007ساعت توسط سمیه سرورزاده |

   

26. فکر می کردم آخر مهر چه اتفاقاتی ممکنه افتاده باشه، مثل این که زیادی بدبین بودم. شکر خدا.

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود/ همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

باز هم خدا را شکر.

 

26. - تمام شد. خسته نباشی.

      : ممنون.اما خسته هستم.

     - باید فقط بگویی ممنون یا « سلامت باشید»

      : یادم رفته بود. ببخشید.

یه روزی خستگی رو حذف کردم از کلمات. یه روزی کمک گرفتن رو فراموش کردم. فکر کردم بایدی هست برای متفاوت بودن. برای خسته نشدن. برای رفتن به مدت طولانی . برای تنها رفتن . و لذت هم داشت. راضیم می کرد. اما حالا که همه چنین آدمی رو می شناسن، کمک می خوام برای رفتن از همون کسانی که یه روز از همراه شدن با اون ها فرار می کردم. اما کجان؟ فکر نمی کنن که خواهر کوچولو کمک می خواد. حتما فکر می کنن چه قدر خوب که نخواست بهش کمک کنیم .که الان راحته.

نگرانتون نمی کنم، می تونم .هنوز می تونم هم برای خودم هم برای شما. اما خسته می شم. اما خوشحال نیستم.

اما افتخار نمی کنم. اما ادا در نمیارم که این کار درستیه.

افتخار نمی کنم به پوشیدن لباسی که هیچ وقت اندازه ی من نمی شه. و گذشت زمان لباس رو اندازه ی من نمی کنه و من رو بزرگ. هردومون داریم  کهنه می شیم و ترکیبمون ناموزون  تر.

 

25.  حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش/ از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟؟؟

 

24.صبح است اما هنوز روشنایی اش در خواب است. تاریک است در حالیکه طلوع کرده ام، همان لحظه که خودی نبود برای خواستن، برای فرمان دادن. هدیه ی عزیزی گرفتم یا شاید چیزی دادم . دچار خود فراموشی شدم و لذت این فراموشی  ته دلم را استوار کرده است.

مبارک است. آتشی که مرا می ترساند زایل شد. آتش دیگری وجود ندارد.

 

22. « مولای یا مولای انت دلیل و انا المتحیر، و هل من یرحم المتحیر الا الدلیل »

 

20. « و کم من ثناء جمیل لست اهله، نشرته»

 

18.هوای گریه دارم

همه ی اتاق ها شبیه هم است فقط یک شماره آنها را متمایز می کند، یک راهروی تاریک ، پر از سر و صدا  و گاهی پر از سکوت . از شماره ها چشم بر نمی دارم و گر نه گم می کنم. آشپزخانه ، حمام ، دستشویی و بعد اتاق.اتاق همسایه ، آسانسور، سقوط .

همه ی اتاق ها  شبیه هم است و من دیوانه می شوم از این شماره ها . چه سکوتی، چه هجومی، چه سقوطی.

در اوج شلوغی، اوج سکوت  را می شنوم . صدای یک قطره که سقوط می کند در دره ی تنهایی.

 

16.خموشید، خموشید که تا فاش نگردید / که اغیار گرفته است چپ و راست خدایا

بیگانه بود یا آشنا ؟ نمی دانم. به خنده هایشان حسرت نمی خورم ، حتی اگر واقعی باشد، دعا می کنم باشد. چیزی هست که نمی فهمم . سیلی من اینقدر سرخ کرده صورتم را که بعضی حسودیشان می شود. جالب است. احسنت . آفرین به من .

خنده ام می گیرد از این وضعیت . از تضاد درون و بیرون. تظاهرات بیرونی علی رغم میل من از من نمی گوید. نمی دانم چه می گوید. از دیگران هم چیزی نمی فهمم. اما راضی ام.  

 

13.تا به کی یاد چمن و ناله و افسوس کنم؟/بشکنم این  قفس و پر و بالی بزنم

اتاق 212 آقای بذرافشان،بعد آقای قانع و بعد خوابگاه.این یک سال را هم با این تجربه تمام می کنم، امیدوارم طولانی تر نشود.

سال آخر، افطاری، بچه های نا آشنا، دوستان کمتر آشنا، خاطره های قدیمی، ترس تمام شدن، شادی فارغ  شدن، جملات تکراری که باز تکرار می شوند، حرف های نگفته ای که اجازه نمی یابند. لبخند، اشک، گنگی یک احساس جدید.اشکی که خجالت می کشد از فرو ریختن. لبخندی که مثل دروغ، مثل نفس عادت شده است برای زندگی...

یک روز گذشت، یک برگ دیگر هم تمام شد، یک خاطره ی دیگر هم رقم خورد.

 

9.بعضی از نوشته ها به طور ماندگاری در ذهن جا خوش می کنند. ممکن است زمان و مکان وقوعشان از یاد برود اما تاثیرشان ماندگار است.

امروز مدام داستان « جوراب صوتی» چخوف  در ذهنم تداعی میشد، شاید دچار نوعی بدبینی شده ام که ناشی از شناخت ناکافی است، اما به هر حال دیدگاهی که چخوف  درباره ی احساسات زنانه و همین طور جنس مخالف در خلال داستان هایش به خواننده می دهد ، روی من تاثیر ماندگاری داشته و گذشت زمان و تغییرات بسیار و برخورد با آدمهای متفاوت نتوانسته پیش داوریهای  منفی را از من دور کند.

امروز مدام حس می کردم با من مثل یک «جوراب آبی» رفتار می شود.

 

8.به کسی چه که من خسته ام؟ به کسی چه که همه ی استخوان هایم در هم کوبیده است؟که به جاهای غریب رفته ام،که طولانی ترین راه ها را رفته ام، که آفتاب طولانی ترین زمان ممکن را با من مجادله کرده است؟ که نمی توانم حتی بخوابم!

که سحر دیشب چه شب بدی بود.حتی یادش هم طوفانی ام می کند، که تا خود صبح اشک ریختم، که تا خود صبح گفتم خدا، که تا خود صبح پتو را کشیدم روی سرم که صدایم در نیاید.

به کسی چه؟چرا اعتبار احساسم را زیر سوال ببرم؟ چرا بگویم وقتی کلمات  اینقدر حقیرند که جز صدایی ، هیچ چیز را، هیچ معنایی را منتقل نمی کنند و هر کس از هر کلمه در منصفانه ترین برداشت تجربه ای را به یاد می آورد.

سکوت می کنم وقتی تنها ابزار ارتباطی اینقدر ناتوان شده است.

سکوت می کنم و سرکوب و همه ی حرف ها جمع می شود، بغض می شود و وقتی گوشی را برمی دارم که به مادر بگویم روزه ات قبول، حتی یک کلمه هم نمی توانم.همه اشک می شود، همه بغض می شود. همه صداهای نا آشنا می شود.

 

نمازم را طولانی می کنم،سجده را هم.این بغض تمام نمی شود. حتی با این همه اشک..هشت روز از مهر گذشته است و من هنوز طولانی ترین مکالمه ام بیش از چند جمله نبوده است.

 

7.هفت روز از هفتمین ماه سال گذشته است.همان طور که فکر می کردم روز های اول بازگشت مدام به طرز مشابهی می گذرد.شرایط بیرون فقط می تواند تشدیدش کند، همه چیز تابع درون است و رابطه پیدا می کند با خانه، با روزهای گذشته.

 

6.وارد اتاق جهاد می شوم، خالی تر از هر جای دیگر است. بعد از چند روز از شروع مهر امیدوار بودم اینجا مهربان تر باشد.

مثل اینکه همه رفته اند. فضا در جای خالی آنهایی که رفته اند، روشن تر است. مثل دیوار های خالی از قاب های قدیمی.قاب هایی که به ابعادشان، تصویرشان، معنایشان اخت شده بودی و حالا جایشان خالیست.

قاب های تازه به دیوار های قدیمی نمی آید. حداقل با دید قدیمی من.

 

5.همه چیز نا آشناست.باید به تصاویری که در ذهن داری رنگ بزنی تا به یاد بیاوری،که اینجا همان دانشکده سابق است. به آجرهای راهروها سفید، به اتاق ها لیمویی، نارنجی، سفید، آبی.سایت هم که به صورت اساسی تغییر کرده است.از تریا خبری نیست، از سالن مطالعه، از پاتوق های همیشگی.

فقط دیوار ها نا آشنا نیستند، کمتر آشنایی با سلامی لبخند به چهره ات می آورد.

 

4.ماشین، جاده، هواپیما، آسمان. رسیدیم.شاید رسیدن تعبیر درستی نباشد.رسیدن فقط وقتی معنا پیدا می کند، که خانه مقصد باشد.اینجا نیمه ی نیمه راهست.

 

 

2و3.سفر مرا به زمین های استوایی برد.

و زیر سایه ی آن « بانیان » سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.

 

1.« خدا سلامتی بده، دربدری و آوارگی هم تموم می شه» .

لبخند زدم به این همدردی سرد. صورتم را به شیشه ی سرد چسباندم .به گذر زمان اعتقاد دارم اما با چه کیفیتی.

 

+ نوشته شده در Thu 19 Oct 2006ساعت توسط سمیه سرورزاده